نوروزیه!


این بار در آستانه سال نو و تازه که خود حدیثی دیگر دارد و سرشار است از خستگی کارهای بسیار فشرده ماه اسفند و تازه اندکی فرصتی نیست که خستگی از تن به بیرون برود،آنطور که گفتم خود حدیثی دیگر دارد.

روایت اول:
دهه هزار و سیصد نود عمر ما آغاز شد.در آستانه دهه چهل عمر،آن هم من که به قول معروف چیزی نبودیم در این عمر رفته تا چهل اش چه باشد.این هم حدیث دیگر است که نوشتار را تنها به شعر خلاصه نکنم.شعری نوشته بودم برای این روز از این قرار:


آمد

دفتر چهارم عمر

این بار

از انتها ورق می خورد عمر

چه باک

مطرب نی بزن

ساقی می بیار


روایت دوم:
نوروز های من روایت ها دارد.اصولا من از نوروز بیزار بوده ام.چون آغاز سالی بوده و افتادن کنتور بیشتری از عمر من.در ذهنم هر چه زور می زنم فقط نوروز سال 1356 را که چهار ساله بودم بعنوان اولین نوروز به یاد می اورم.ان هم به واسطه عکسهای بجا مانده که چون در این سالهای گذشته دیدنشان مکرر بوده در خاطر مانده است و چقدر بد میشد اگر عکس ها نبود.


اگر عکسی نبود

یادگاری نبود

عمری نبود

تقویمی نبود

آه افسوس

از دنیای بی عکس


روایت سوم:

نوروز را رسما از سال 1359 که اولین نوروز اول دبستان بود به یاد می اورم.می گفتند شروع جنگ سال 1359 چه روزی بود بیشتر به یاد دارم چون لحظه بمباران فرودگاه مهرباد داشتم کتاب فارسی دوم دبستان را جلد می کردم.ولی نوروز را به واسطه مشق شب عید به یاد دارم واگر مشق شب عیدی نبود نوروز نیز از خاطرمان رفته بود.


مشق شب عید

در سالهایی که امروز

در تقویم تاریخ رادیو

عددش را

می جویم

وه چه زود

کنتور عمر ما را

عزرائیل

هر دو ماه یک بار

می خواند

ای پروردگار

عمر ما این بار

کنتورش

با یارانه است

یا بی آن؟



روایت چهارم:

نوروز برای من روایت دیگری هم دارد و ان ویزه نامه های مجلات و روزنامه هاست.مخصوصا مجله فیلم که انبوه ارشیوش مرا به صرافت یک خریدار منصف انداخته تا در روزگاری که شاید بروم،لااقل این آرشیو نابود نشود و در انبار خریداری بماند.


در روزهای اخر اسفند

چشم من چه شاد

در دکه روزنامه فروشی

دنبال گلهای روی مجله بود

در حالی که

گلها در باغچه مانده بود






روایت پنجم:


نوروز برای من غم شیرین دارد.دیگر دنبال آن واژه های باسمه ایی و کلیشه ایی و تکراری نمی روم.دیر زمانی است که نوروز آمده و بی آنکه روزی از ما نو کند رفته است.هر چند دچار اندوه باستانی اش هم نمی شوم. فقط شوق خریدن تقویم دارم و بس.


سالیان دور باستان

در کشوری بسیار کهن

دیرعمر شاید به نزدیکی پیدایش انسان

یا کمی بعد از آمدنشان از غار ها

به عمر عصر آهن

در سنگ نبشته ها

گاهشماری کاغذی هم نبود

سالی نیز ثبت نمی شد

امًا

آنچه می گذشت


جاودانه می ماند.



+ نوشته شده در ساعت 9 بعد از ظهر توسط علی امیری |