دستان تو
پاییز باید سرد باشد
تا گرمی دستانت
فروردین را به یادم بیاورد.
پاییز باید سرد باشد
تا گرمی دستانت
فروردین را به یادم بیاورد.
می زند دارکوبی روی پوست کهنه درخت
می ریزد برگی زرد روی زمین سرد پاییز
می آید یاد تو، روی پهنه آبی آسمان.
امروز
ماه پیدا بود
میان آسمان
خورشید تا غروب
ساعتی فاصله داشت
یاد تو
امًا
جاودان تر بود
بیش از همیشه.
چه بسیار
شبها که می آیم
و نشانی از تو نیست، ای مه
ای ماه
گفته بودی در شب
نامت را نگویم
امًا
گر چه هیچ واژه ایهام را
پاسخگوی نام تو نیست
با این وجود
نامت را
در سکوت
ماه نیمی روشن
نیمی تاریک
میان نیمه دو ساختمان بلند
و یاد او
که می گفت:
ماه را در غروب پاییزی ببین،
زیباست.
سرود سار ها
میان سرو های سبز
خاطره کوچ جاودانی است
زیر نور ماه پاییزی.
هلال پاییزی
شبانگاه میان کاجها
چشمان زیبای تو را می جوید.
ای ماه پاییز
چندان که می نگری
پاییز گرمی است
نه بارانی
نه اشکی
نه آهی.
به نسیمی سرد
میان کاج های تنها
دلخوش باید بود
ای ماه پاییزانه.
مرا با خود ببر
به سفری میان شاخه های سرو
ای ماه
آنگاه
که چون قلم موی پاییزی
باد را
رنگ آمیزی می کنی.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
حافظ
در سکوت مژده عشق
دیگر چه آوازی
دیگر چه پروازی
دیگر چه دمسازی
خبری خوش باید
ای مژده مهتابی
که شبتابی
بتاب
بر این جان بی تاب
در این تاریکی جان
در این جان سپاری پنهان
ابر ها رفتند
آسمان خالی است
مژده ایی باید
که باز آید.
بعد از باران
حکایت اینست
مهتاب درخشید
دفترم امًا
زیر نورش
دیده نشد
و این است
پایان داستان.
گفتمت
شعرم بخوان
چیزی بگو
دفترم که نگشایی