چاره


زلف آشفته مکن

بر درد کشان

چاره ایی جز

بادهء شبگیر

نیست.



بخوان



پیدا شد آخر

باران

در فصل بهاری

دل ما

اندک خرًمی شد

به جهان

خواهد رفت این هم

روزی به کناری

شاهدی باش

بر من

قصه ایی تازه بساز

بر روزگارم

بخوان دیگر ندایی




سرمای غریب

گفتم با خود

گر زمانی نتوان گلی را دید

گلی را بویید

دیگر چه باک

گلدان خالی دیدن را

که من

نه از جنس زمستان

چون آتشی

در بهارم

در سرمای اردیبهشت غریب

پس گلي باش

مگر گلدان

نشکند

از درد تنهایی.