رنگ بهار



و شاید

گاهی

در اوج گرمای مرداد

در گوشه ایی از این شهر

نسیم فروردین

روان شود

به بستان تفیده دلتنگی هایم

با انبوهی از

سوغاتی های بهاریش

و عطر خاطره اش.




در فراغ فروردین




می خوانم

خطی که با دشنه می نویسد

هر از چند گاهی نیز

با بانگی چون زبانه آتش

سحرگاهان را

شادباش می گوید

دوست داشتن دستی که دار می بافد

دار کنار رود

دوست داشتن آتش

زبانی چون طوفان

و قلبی

مهربان شاید

و دوست داشتن تابستان

در فراغ فروردین

با عطر یاس گمشده

زیر گلدان خاطرهایش.




طنین



مرا بیدار کن


امًا آهسته !


پرنده ای آواز می خواند


در طنین بوی خوش سحر.