بی وفایان
تا خورشید هست
دل به ماه سپردن چرا
من که شبها در جستجوی ماه
نور خورشید را
در خواب بودم
بیش از این
می همی خوردن
ز دست بی وفایان چرا
تا خورشید هست
دل به ماه سپردن چرا
من که شبها در جستجوی ماه
نور خورشید را
در خواب بودم
بیش از این
می همی خوردن
ز دست بی وفایان چرا
جوانه های بهاری گل رز
با غم
به بوته های خشک شده یاس
می نگرد
امان از سرمای
آخر اسفند.
در بهاری ابری، من نه خراب از می
نه دف به چنگ، نه ناله ای از نی
که سرای جم ،یک سر ویران از دی
از آن شراب گلگون ، که بی ثمر شد طی
که شیرازم بسوخت با من ، چون ری
هر چند ،باز جویم میخانه دیگری از پی
امًا باز ندانم،کجا و چه جویم و که کی
یک دم
که چهره ام مرا
در آینه صدا زد
با خود گفتم
او کیست؟
یک دم
که صبحگاه مرا
در پنجره صدا زد
با خود گفتم
آن چیست؟
یک دم
که غنچه ایی مرا
در باغچه صدا زد
با خود گفتم
این چیست؟
یک دم
که رویایی مرا
در خواب صدا زد
با خود گفتم
دیگر تمام کنید
دیگر
من چیستم
من کیستم
اصلا"
سایه شب
پشت رد پای ماه
روی دیوار
جاری است
به آهستگی
انگار
که نقاشی سکوت
نقش آسمان را
برای گل شب بو
بازی می کند
سایه
در شب
یادگار ماه است
شاید دیگر نشان ماه را
نه از آسمان
بلکه میان سایه اش
بجویم
روی آخرین دیوار های دلتنگی شب.
می زند آرام
ناقوس شاد
می نوازد
نخستین جمعه سال نو را
گویی
تولدی دیگر آغاز شد
و انگار
روزگار نو تر.
پنج روز بر دوش حمل
دو ماه مانده به جوزا
نه پریشانی
نه هراسی
از پی شرً
یا در پی خیر
گرچه پنجاه و نه روز مانده تا سی و هشت
هنوز
چشمها
خیره به یاسی
که از هرس باغبانی ام
جان سالم بدر برده
و جوانه داده است
پشت رز های سرخی که
هزار شاخه گوناگون
رویانده اند
پنجم حمل
بر دوش خرگوش
چه سنگین است
به آهستگی
همچون گاوی بارکش
با سری نا امید
می جهد
در پی غم شیرین
غم لبخندی
دیر هنگام
چه آتش زبان اژدهایی سبزه رو
حقیقت را می سوزاند
حقیقت دستی
که یاسی را
در نا امیدی
در کنج ایوان
آب می دهد.
روایت پنجم:
نوروز برای من غم شیرین دارد.دیگر دنبال آن واژه های باسمه ایی و کلیشه ایی و تکراری نمی روم.دیر زمانی است که نوروز آمده و بی آنکه روزی از ما نو کند رفته است.هر چند دچار اندوه باستانی اش هم نمی شوم. فقط شوق خریدن تقویم دارم و بس.