سرخ
سرخ
==
خون روان غروب
ز میان برگ یاد شقایق تو
می گذرد
و ابر ها نیز
قرمز میشوند
تا خون گریه کنند
در ساحلی که
هیچگاه
باز نگشتی
===
شعر: علی امیری
اسفند 92
سرخ
==
خون روان غروب
ز میان برگ یاد شقایق تو
می گذرد
و ابر ها نیز
قرمز میشوند
تا خون گریه کنند
در ساحلی که
هیچگاه
باز نگشتی
===
شعر: علی امیری
اسفند 92
--
یلدا
شب چله
میان غبارهای شهر
گرانی سفره ها
تنهایی اتاق های خانه
آه چه می سوزم
عمر بلند ترین شب
چه سان کوتاه میشود
میان هجمه غریبانه آهن
مدرنیته
گذر از ظلمتی به روشنایی
شاید
آرزویی است
شاید
محال
و شاید هم خوابی
که نیاکان من
میان رشته های کوههای
زاگرس
گرد آمدند با انار
آمده اند با اسبهای آذین
بسته شان
به زیر کرسی های مهربانی
چه کسی انار ها را قسمت
خواهد کرد
میان من و تو و سکوت فردا
در این راه روهای سکوت شبهای بی عابر.
شعر: علی امیری
سی آذر
اگر روزی
سایه ات
با شبحی
گفتگو کرد
بدان
تو دیگر
خودت نیستی
تو
دیگری هستی!
در این روزها
شاید روزها
و شاید
شایدی نباشد دیگر
بایدی باید
می نوش
بنوش می جان را
که می نوشی یاران
بزم فراموشان است
جام خاموشان است
در میکده ایی
که جان می ستاند
در انتهای آخرین خط جامی
که باده به خون
به جنون
به افسون
ساخته
نه از تاک رنگین گلگون گونه های عشاق
که این
بزم خاموشان است
در فاصله ایی
به طول هزار فرسخ
برای دیدن هیچ کس
برای جایی در هیچ کجا
گامی کافی است
آری فقط
یک گام
پیکر تراشی
با طبیعت و تاریخ
نسبت عرض به طول
ما را به ساده بودن خود
این گمان نبود
از این نقش بی آغاز خویش
در عکسهای ۳در ۴
بی سخن
مات و مبهوت
بر قاب های فراموش شده
و کی می رسد
که یک شب
خدا بگوید:
تمام
رو به آفتاب
پشت زمان
پیش از نیم روز
سفر به شروع تاریخ
آغاز میشود
پیش از آنکه
راز عبور از دهلیز تاریک شب را
بیاموزی
پیش از آنکه
تابستان سر آید
می خونین باید خورد
تا روی سرخ بماند
در زردی فردای پاییز
آدمها
گرچه سخن نگویند
لیک
زمانه آموخت
که با هوش تر از ماست
گرچه امروز
انتظاری طولانی
برای افسردگان روزگار
بیش تر
اپیزود می سازد
تا یک رمان بلند.
آهنگ هاي برگ
چهار چوب هاي نور
همه تصويري است
که هر سحرگاه
به من سلام مي کنند.
چهل آمد
سالهای بی ترانه
سالهای خاطره
سالهایی فقط با یک تقویم
کنج دیوار
1392/3/4-1352/3/4
دو شنبه
دومین روز
از دومین ماه
از دومین سال یک دهه
دویی که شاید دیگر
سه نشود.
روزهای ساکت
اسفندی خاموش
بهار کجاست
من را از خرید تقویم
چه سود
که عدد سال نیز
برای روزهای رفته
مرثیه ایی هم نمی خواند
گنجه ذهنم
میان خیال دیروز و ترس فردا
انباشته از پلک های شبانه است
در خوابهایم
کلیدش را گم کرده ام
سالها خواهد گذشت
گنجینه ها در گنجه ها
ناگشوده
نادیده
چه باک
بگذار فضای حجم یادها
اینگونه غریب بماند
من
کتاب
باد پاییزی
شعری نا تمام
و روایت همچنان باقی است
وقتی نهال ها درخت شوند
دیگر چه باک
زیر سایه خاطره ها نشستن
عمری است
میان محدوده زیسته ام
میان دایره ایی
که خود
ترسیم کرده بودم
روی شن های روان
کنار ساحل تن
سر به زیر و مصلوب
برگ سی و نه سالگی
می نشیند
روی رویا های ناگشوده
و نجوا می کند
در چشمانم
وداع شمع ها را
و می گوید
تا به کی
این سپیدی تقویم
در انتظار من است
و اینک
با سکوت نگاه خویش
به آینه می گویم
دیدی که زمان را
تو افسون کردی
و آینه می گوید
ای خفته در خویش
دست از همهمه بردار
که دیگر
چشمانت
فریبگاه رازهایت نیست
آه
منم آنکه
در شب
روز را می جوید
و آفتاب برایم
زنجیر رمقی است به پا
زاد روزم
سراب تشنه ایی است
که از سالروز خویش
خسته است
روحم
تا ابد به گهواره مرگ خویش
بسته است.
1973 may 24
2012 may 24