بخوان
پیدا شد آخر
باران
در فصل بهاری
دل ما
اندک خرًمی شد
به جهان
خواهد رفت این هم
روزی به کناری
شاهدی باش
بر من
قصه ایی تازه بساز
بر روزگارم
بخوان دیگر ندایی
پیدا شد آخر
باران
در فصل بهاری
دل ما
اندک خرًمی شد
به جهان
خواهد رفت این هم
روزی به کناری
شاهدی باش
بر من
قصه ایی تازه بساز
بر روزگارم
بخوان دیگر ندایی
گفتم با خود
گر زمانی نتوان گلی را دید
گلی را بویید
دیگر چه باک
گلدان خالی دیدن را
که من
نه از جنس زمستان
چون آتشی
در بهارم
در سرمای اردیبهشت غریب
مگر گلدان
نشکند
از درد تنهایی.
روزی از روزها
شبنمی
به برگ گلی
لبخند زد
و آنگاه
بهار آغاز شد.
هیچ شکوفه ایی
نشکفد
لبخند خشکیده مرا
گرچه در بهاران غریب
دل سبزه
به یاد خنده گل
خوش باشد
آرام
آرام
زیر مهتاب بهاری
روز نو
نوروز نو
غنچه نو
آفتاب نو
تنها به شهادت تقویم
برگ اعداد
سالیانم را میشمارد.
سو و شون مرا
انگار پایانی نیست
حتی در سرگردانی بهار
می دانم
میان پرده شب
تا چراغ مهتابت
راه بایدم رفت
روز ها
چشم به شب که بگشایی
ستاره ایی می درخشد
مهتابی
پیامم را
می رساند.
در سکوت
می جهد
قورباغه برکه دور
در مرداب تنهایی
در نی زار خاموش
شهرآورد های درونم
جدل شب با روشنایی است
آن گاه که
تیزی نور آفتاب
از درز پرده سحرگاه
سوت پایان را می زند
روزهاست
حافظه ایی ندارم
خشنودم
که دیگر
غم نوستالژیک
نمی آزارد مرا
سحرگاهی دیگر آغاز میشود
هزاران فرسنگ
آن سوی جهان
شوقی شکل می گیرد
جدایی ها
پیوند می آفرینند
دل سرزمینی خسته
شاد میشود
صبحی دگر آغاز میشود
بادی سردی می وزد
مهتاب در افق غرب می درخشد
ستاره ایی سو سو می زند
***
به همین سادگی
شبی متفاوت
آغاز میشود
وصف عمرم
نقد روزهایی است
همه هیچ
که چون جهان
چونان چون منی بود
همه هیچ
نقد عمرم
گر قصه دنیا باشد
همه هیچ
دستها از قلبها می گویند
بی کلام
سخن می گویند
و دستی در دستی دیگر
میان دو هم دم
دیگر فقط سخن از همراهی نیست
شاید هم صدایی
هم نوازی
هم نفسی
****
پاسداشت دستهای گرمی است
که رفتند از یاد
پس زمستان را
درود
***
این سایه خاموش
این درخت بی برگ
دور میشوی دور
در زورق شکسته قضاوت
در دریای توهم و خیال
در ساحل
نور می بینی نور
که میشود کم سوی کم سو
آتشی است آن نور
و من نیستانی
که می سوزم
دود میشوم دود
و تو
باز هم
دور می شوی دور
(از دوستان تازه گرامی خواهشمندم راه پیوند خویش را با من در نظرگاه خویش بنگارند-سپاس)
برف زود هنگام پاییز
کمر تک درختم را شکست
که پرده خانه ام بود
و داغ از سنگینی غمی سنگین
که چون برف
تن زرد شاعر را
نیز
می رنجاند
کمر می شکند
این سرمای پاییزی
تن و جان را
شاخ و برگ را
زردی را
نه با باد
با سردی برف
می افکند .
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
سعدی