نشانه
زمیان نشانه ها
هر دم
نام تو را می جویم
گرچه هر نشانه
خودش
نام تو را می خواند.
زمیان نشانه ها
هر دم
نام تو را می جویم
گرچه هر نشانه
خودش
نام تو را می خواند.
هوایی ابری بود ولی
باران نیامد
بگو
در چشمانم چرا؟
تا چکامه ایی
ساز کنم.
و شاید
گاهی
در اوج گرمای مرداد
در گوشه ایی از این شهر
نسیم فروردین
روان شود
به بستان تفیده دلتنگی هایم
با انبوهی از
سوغاتی های بهاریش
و عطر خاطره اش.
می خوانم
خطی که با دشنه می نویسد
هر از چند گاهی نیز
با بانگی چون زبانه آتش
سحرگاهان را
شادباش می گوید
دوست داشتن دستی که دار می بافد
دار کنار رود
دوست داشتن آتش
زبانی چون طوفان
و قلبی
مهربان شاید
و دوست داشتن تابستان
در فراغ فروردین
با عطر یاس گمشده
زیر گلدان خاطرهایش.
امًا آهسته !
پرنده ای آواز می خواند
پیمان شکنان دیر آشنا را
گرچه پیغامشان دوام دارد
ماه و مژده و دار سحرگاه
دامی است که زهد مدام دارد
در مرام ما آینه تزویر نبود
بدگمان او که جام تمام دارد
من که آزمودم همه شیوه مستی را
جامت چه زهری امروز به کام دارد.
روزگار درازی است که دیگر
من سالها را نمی شمرم
برگ گاه شماری را
پاره نمی کنم
روزهای رفته را
خط نمی زنم
هر چند
میان من و بهار و چهره ام
پیوندی است
دیر هنگام
امًا
آینه خود گواه است
که بر من
در وصف یک عمر
در کلام یک بهار
در شمارش یک گاه شمار
و در ستایش تار موی سپید ی تازه
بر شقیقه ام
چه می گذرد.
چرا باید
هر سال
رد بهار را
میان گل های محصور دید
و نسیم
میان نرده های باغچه
چه خوش می نوازد
رقص اقاقی های سرنگون را
در افق گوشه تنهایی من
***
تا خورشید هست
دل به ماه سپردن چرا
من که شبها در جستجوی ماه
نور خورشید را
در خواب بودم
بیش از این
می همی خوردن
ز دست بی وفایان چرا
جوانه های بهاری گل رز
با غم
به بوته های خشک شده یاس
می نگرد
امان از سرمای
آخر اسفند.
در بهاری ابری، من نه خراب از می
نه دف به چنگ، نه ناله ای از نی
که سرای جم ،یک سر ویران از دی
از آن شراب گلگون ، که بی ثمر شد طی
که شیرازم بسوخت با من ، چون ری
هر چند ،باز جویم میخانه دیگری از پی
امًا باز ندانم،کجا و چه جویم و که کی
یک دم
که چهره ام مرا
در آینه صدا زد
با خود گفتم
او کیست؟
یک دم
که صبحگاه مرا
در پنجره صدا زد
با خود گفتم
آن چیست؟
یک دم
که غنچه ایی مرا
در باغچه صدا زد
با خود گفتم
این چیست؟
یک دم
که رویایی مرا
در خواب صدا زد
با خود گفتم
دیگر تمام کنید
دیگر
من چیستم
من کیستم
اصلا"
سایه شب
پشت رد پای ماه
روی دیوار
جاری است
به آهستگی
انگار
که نقاشی سکوت
نقش آسمان را
برای گل شب بو
بازی می کند
سایه
در شب
یادگار ماه است
شاید دیگر نشان ماه را
نه از آسمان
بلکه میان سایه اش
بجویم
روی آخرین دیوار های دلتنگی شب.
می زند آرام
ناقوس شاد
می نوازد
نخستین جمعه سال نو را
گویی
تولدی دیگر آغاز شد
و انگار
روزگار نو تر.
پنج روز بر دوش حمل
دو ماه مانده به جوزا
نه پریشانی
نه هراسی
از پی شرً
یا در پی خیر
گرچه پنجاه و نه روز مانده تا سی و هشت
هنوز
چشمها
خیره به یاسی
که از هرس باغبانی ام
جان سالم بدر برده
و جوانه داده است
پشت رز های سرخی که
هزار شاخه گوناگون
رویانده اند
پنجم حمل
بر دوش خرگوش
چه سنگین است
به آهستگی
همچون گاوی بارکش
با سری نا امید
می جهد
در پی غم شیرین
غم لبخندی
دیر هنگام
چه آتش زبان اژدهایی سبزه رو
حقیقت را می سوزاند
حقیقت دستی
که یاسی را
در نا امیدی
در کنج ایوان
آب می دهد.
روایت پنجم:
نوروز برای من غم شیرین دارد.دیگر دنبال آن واژه های باسمه ایی و کلیشه ایی و تکراری نمی روم.دیر زمانی است که نوروز آمده و بی آنکه روزی از ما نو کند رفته است.هر چند دچار اندوه باستانی اش هم نمی شوم. فقط شوق خریدن تقویم دارم و بس.
زیر برف های دیرهنگام بهاری
بوته های گل یاس یاد ها
در گوشه غریب گلدان
میان کنج نور و سایه
کنار تیغ دیوار حیاط
در فراموشی می روید
و بهار
چه غریبانه
این بار
زیر نور ماه
غوطه ور می شود
آرام
لحظه ها
واژه های روزمرگی را
به هر رقص ثانیه ایی می فروشد
ساعت و تقویم
روزگار را
به ارزانی می فروشد
هر سال که تازه می شود
من میان برگ های دور ریخته تقویم
چون برگ خشکیده زمستانی
زیر حجم سرد خاکها
مدفون می شوم
و روزگار
باز هم
برگ هایش را
به ارزانی
می فروشد
برای تو
ترسیم می کنم
برگ های یاس سپیدی
که در انتظار بهار
در گوشه یخ زده زمستان
در شاخه های سرد
خشکیده اند
به باور وجودت
یاسها
می شکفند
برگها
سبز می شود
و امروز
اگر آهنگ رفتن آغاز کنی
شاید هیچگاه
بهاری نیاید
به فردا بیاندیش
به صبح انتظار
طلوع
معجزه باوری راستین است
از هزار آیین
و در این میان
بین جویبار خون من
و نیش تلخ اندیشه تو
تنگه وحشتی است
مهتاب و آفتاب
معجزه شان را
در
آخرین لحظه عمر
ارزانی خواهند داشت
امًا
میان غروب و طلوع ما
هنوز
هزاران فرسخ
بیابان شک و تردید است
بازهم
به فردا بیاندیش
به طلوع
مگر در آخرین لحظه عمرت
معجزه ات را
ببخشی
ای مه
ای مهتاب
ای
شب چراغ دیرین
در این زمانه می رود
جان از تنم
بی سخنم
در این پیمانه می رود
دیوان قسمتم
در حیرتم
در این افسانه می رود
رویای غربتم
بی حضرتم
سکوت شب
میان برف یخ زده
آسمان شفاف
بی مهتاب
بادی سرد
بار دیگر
و باز
بار دیگر
در جستجوی مه
شب را
به صبح می رسانم
مگر در این قرن های یخ زده
فریاد لب های خاموش سرد
در زندان شب
چیزی بجز
کلید مهتاب را
خواهد جست؟
بیا
و به پاکی غروب
تو را قسم
ترانه شب را
تنها مگذار
صدای موسیقی می آمد
صدایی که هر پرده اش
یادواره ایی را
ورق می زد
آسمان
سرخ بود
خورشیدی که بازتابش
ابر های بارانی بودند
و غروب بود
و موسیقی بود
و کلامی نبود
جز رگباری
که به شیشه پنجره
هم نوا و هم آهنگ
با موسیقی
می نواخت
می سرود
انگار
که باران
سراینده سازی باشد
و انگار
از آغاز
هیچ چیز نبود
جز نجوا
جز آهنگ
با این وجود
هنوز هیچ شاعری
کشف نکرده است
که اولین نغمه را
باران سرود
در کهن ترین برگ تقویم
در آن روزها
که هیچ شاعری هم
هنوز زنده نبود
چو خطی زمن نبود بهر آن مه عقیق
کاین حال، نیکو نیست بهر آن یار شفیق
در ره حلاج و رند و متن کهن،نتوان رفت
کاین جا نیست هر دم صد هزار فکر عمیق
در رزم لغت یک دو خط نثری برکش و برو
گرت روضه بغداد خواهی از آن طی طریق
به گریه گفت علی که او شیخ جام تو است
خاطرت تلخ مباد از سستی اش در این شعر دقیق