نشانه




زمیان نشانه ها


هر دم


نام تو را می جویم



گرچه هر نشانه



خودش



نام تو را می خواند.





چکامه




هوایی ابری بود ولی

باران نیامد

بگو

در چشمانم چرا؟

تا چکامه ایی

ساز کنم.

رنگ بهار



و شاید

گاهی

در اوج گرمای مرداد

در گوشه ایی از این شهر

نسیم فروردین

روان شود

به بستان تفیده دلتنگی هایم

با انبوهی از

سوغاتی های بهاریش

و عطر خاطره اش.




در فراغ فروردین




می خوانم

خطی که با دشنه می نویسد

هر از چند گاهی نیز

با بانگی چون زبانه آتش

سحرگاهان را

شادباش می گوید

دوست داشتن دستی که دار می بافد

دار کنار رود

دوست داشتن آتش

زبانی چون طوفان

و قلبی

مهربان شاید

و دوست داشتن تابستان

در فراغ فروردین

با عطر یاس گمشده

زیر گلدان خاطرهایش.




طنین



مرا بیدار کن


امًا آهسته !


پرنده ای آواز می خواند


در طنین بوی خوش سحر.


آسمان بی مهتاب




روزمرگی

میان روزهای سکوت

آیا همین خانه ماست؟

پرسه در آشوب سخنان تو

که همچنان

تنها دلخوشی است

در آسمان بی مهتاب شب


مژده مهتاب




نور ماه

جاودانگی اش

پس از آن کسوف طولانی

شب و مژده مهتاب.





یاس های خشک شده در اتاق

شاید فردا
جانی دوباره بگیرد.

مژده بغداد!



پیمان شکنان دیر آشنا را

گرچه پیغامشان دوام دارد


ماه و مژده و دار سحرگاه

دامی است که زهد مدام دارد


در مرام ما آینه تزویر نبود

بدگمان او که جام تمام دارد


من که آزمودم همه شیوه مستی را

جامت چه زهری امروز به کام دارد
.







دلخوشی




روزی به هوایی پاک

دلخوش بودیم

افسوس

مپرس

ز غباری تلخ و سرد

بی سوار





در ستایش


روزگار درازی است که دیگر

من سالها را نمی شمرم

برگ گاه شماری را

پاره نمی کنم

روزهای رفته را

خط نمی زنم

هر چند

میان من و بهار و چهره ام

پیوندی است

دیر هنگام

امًا

آینه خود گواه است

که بر من

در وصف یک عمر

در کلام یک بهار

در شمارش یک گاه شمار

و در ستایش تار موی سپید ی تازه

بر شقیقه ام

چه می گذرد.



حصار در بهار


چرا باید



هر سال



رد بهار را



میان گل های محصور دید



و نسیم



میان نرده های باغچه



چه خوش می نوازد



رقص اقاقی های سرنگون را



در افق گوشه تنهایی من



***



بی وفایان






تا خورشید هست

دل به ماه سپردن چرا

من که شبها در جستجوی ماه

نور خورشید را

در خواب بودم

بیش از این

می همی خوردن

ز دست بی وفایان چرا





آخر اسفند.



جوانه های بهاری گل رز



با غم



به بوته های خشک شده یاس



می نگرد



امان از سرمای


آخر اسفند. 




میخانه ایی دیگر


در بهاری ابری، من نه خراب از می



نه دف به چنگ، نه ناله ای از نی



که سرای جم ،یک سر ویران از دی



از آن شراب گلگون ، که بی  ثمر شد طی



که شیرازم بسوخت با من  ، چون ری



هر چند ،باز جویم میخانه دیگری از پی



امًا باز ندانم،کجا و چه جویم و که کی




روزگار


یک دم

که چهره ام مرا

در آینه صدا زد

با خود گفتم

او کیست؟

یک دم

که صبحگاه مرا

در پنجره صدا زد

با خود گفتم

آن چیست؟

یک دم

که غنچه ایی مرا

در باغچه صدا زد

با خود گفتم

این چیست؟

یک دم

که رویایی مرا

در خواب صدا زد

با خود گفتم

دیگر تمام کنید

دیگر

من چیستم

من کیستم

اصلا"

این روزگار چیست؟



سایه انتظار




سایه شب


پشت رد پای ماه


روی دیوار


جاری است


به آهستگی


انگار


که نقاشی سکوت


نقش آسمان را



برای گل شب بو


بازی می کند



سایه


در شب


یادگار ماه است


شاید دیگر نشان ماه را



نه از آسمان



بلکه میان سایه اش


بجویم


روی آخرین دیوار های دلتنگی شب.




به انتظار


می زند آرام

آب باران

به درون کفش های نم کشیده

و چه لذت بخش

خیس شدن

در باران بهاری

آن هم

در روزی که


به انتظار افتاب باشی.


تولدی دیگر


ناقوس شاد


می نوازد


نخستین جمعه سال نو را


گویی


تولدی دیگر آغاز شد


و انگار


روزگار نو تر.

پنجم ماه حمل


پنج روز بر دوش حمل


دو ماه مانده به جوزا


نه پریشانی


نه هراسی


از پی شرً


یا در پی خیر


گرچه پنجاه و نه روز مانده تا سی و هشت


هنوز


چشمها


خیره به یاسی


که از هرس باغبانی ام


جان سالم بدر برده


و جوانه داده است


پشت رز های سرخی که


هزار شاخه گوناگون


رویانده اند


پنجم حمل


بر دوش خرگوش


چه سنگین است


به آهستگی


همچون گاوی بارکش


با سری نا امید


می جهد


در پی غم شیرین


غم لبخندی


دیر هنگام


چه آتش زبان اژدهایی سبزه رو


حقیقت را می سوزاند


حقیقت دستی


که یاسی را


در نا امیدی


در کنج ایوان


آب می دهد.




نوروزیه!




نوروزیه!


این بار در آستانه سال نو و تازه که خود حدیثی دیگر دارد و سرشار است از خستگی کارهای بسیار فشرده ماه اسفند و تازه اندکی فرصتی نیست که خستگی از تن به بیرون برود،آنطور که گفتم خود حدیثی دیگر دارد.

روایت اول:
دهه هزار و سیصد نود عمر ما آغاز شد.در آستانه دهه چهل عمر،آن هم من که به قول معروف چیزی نبودیم در این عمر رفته تا چهل اش چه باشد.این هم حدیث دیگر است که نوشتار را تنها به شعر خلاصه نکنم.شعری نوشته بودم برای این روز از این قرار:


آمد

دفتر چهارم عمر

این بار

از انتها ورق می خورد عمر

چه باک

مطرب نی بزن

ساقی می بیار


روایت دوم:
نوروز های من روایت ها دارد.اصولا من از نوروز بیزار بوده ام.چون آغاز سالی بوده و افتادن کنتور بیشتری از عمر من.در ذهنم هر چه زور می زنم فقط نوروز سال 1356 را که چهار ساله بودم بعنوان اولین نوروز به یاد می اورم.ان هم به واسطه عکسهای بجا مانده که چون در این سالهای گذشته دیدنشان مکرر بوده در خاطر مانده است و چقدر بد میشد اگر عکس ها نبود.


اگر عکسی نبود

یادگاری نبود

عمری نبود

تقویمی نبود

آه افسوس

از دنیای بی عکس


روایت سوم:

نوروز را رسما از سال 1359 که اولین نوروز اول دبستان بود به یاد می اورم.می گفتند شروع جنگ سال 1359 چه روزی بود بیشتر به یاد دارم چون لحظه بمباران فرودگاه مهرباد داشتم کتاب فارسی دوم دبستان را جلد می کردم.ولی نوروز را به واسطه مشق شب عید به یاد دارم واگر مشق شب عیدی نبود نوروز نیز از خاطرمان رفته بود.


مشق شب عید

در سالهایی که امروز

در تقویم تاریخ رادیو

عددش را

می جویم

وه چه زود

کنتور عمر ما را

عزرائیل

هر دو ماه یک بار

می خواند

ای پروردگار

عمر ما این بار

کنتورش

با یارانه است

یا بی آن؟



روایت چهارم:

نوروز برای من روایت دیگری هم دارد و ان ویزه نامه های مجلات و روزنامه هاست.مخصوصا مجله فیلم که انبوه ارشیوش مرا به صرافت یک خریدار منصف انداخته تا در روزگاری که شاید بروم،لااقل این آرشیو نابود نشود و در انبار خریداری بماند.


در روزهای اخر اسفند

چشم من چه شاد

در دکه روزنامه فروشی

دنبال گلهای روی مجله بود

در حالی که

گلها در باغچه مانده بود






روایت پنجم:


نوروز برای من غم شیرین دارد.دیگر دنبال آن واژه های باسمه ایی و کلیشه ایی و تکراری نمی روم.دیر زمانی است که نوروز آمده و بی آنکه روزی از ما نو کند رفته است.هر چند دچار اندوه باستانی اش هم نمی شوم. فقط شوق خریدن تقویم دارم و بس.


سالیان دور باستان

در کشوری بسیار کهن

دیرعمر شاید به نزدیکی پیدایش انسان

یا کمی بعد از آمدنشان از غار ها

به عمر عصر آهن

در سنگ نبشته ها

گاهشماری کاغذی هم نبود

سالی نیز ثبت نمی شد

امًا

آنچه می گذشت


جاودانه می ماند.



آرام



زیر برف های دیرهنگام بهاری



بوته های گل یاس یاد ها




در گوشه غریب گلدان




میان کنج نور و سایه




کنار تیغ دیوار حیاط





در فراموشی می روید




و بهار




چه غریبانه



این بار



زیر نور ماه



غوطه ور می شود




آرام



آرام
 






برگ ها


لحظه ها

واژه های روزمرگی را

به هر رقص ثانیه ایی می فروشد

ساعت و تقویم

روزگار را

به ارزانی می فروشد

هر سال که تازه می شود

من میان برگ های دور ریخته تقویم

چون برگ خشکیده زمستانی

زیر حجم سرد خاکها

مدفون می شوم

و روزگار

باز هم

برگ هایش را

به ارزانی

می فروشد





بیدل




آنچه خواهی از من

گر چه شعر است و کلام

گرچه نغمه ای است

شیرین و به کام

لیک

بهر من

شرابی است مدام

گرچه گاهی

دست من کوتاه بود

از شعر و پیام

امًا

می زدم دائم

 بر خواجه

تفًالی بر دوام

این بار

آن رند

بگفتا

ای بیدل کم ذوق


" ذاک دعوای وها انت و تلک الایًام "



این قرن سرد



برای تو

ترسیم می کنم

برگ های یاس سپیدی

که در انتظار بهار

در گوشه یخ زده زمستان

در شاخه های سرد

خشکیده اند

به باور وجودت

یاسها

می شکفند

برگها

سبز می شود

و امروز

اگر آهنگ رفتن آغاز کنی

شاید هیچگاه

بهاری نیاید

در این قرن سرد




شب چراغ دیرین






به فردا بیاندیش

به صبح انتظار

طلوع

معجزه باوری راستین است

از هزار آیین

و در این میان

بین جویبار خون من

و نیش تلخ اندیشه تو

تنگه وحشتی است

مهتاب و آفتاب

معجزه شان را

در

آخرین لحظه عمر

ارزانی خواهند داشت

امًا

میان غروب و طلوع ما

هنوز

هزاران فرسخ

بیابان شک و تردید است

بازهم

به فردا بیاندیش

به طلوع

مگر در آخرین لحظه عمرت

معجزه ات را

ببخشی

ای مه

ای مهتاب

ای

شب چراغ دیرین






حیرت



در این زمانه می رود

جان از تنم

بی سخنم

در این پیمانه می رود

دیوان قسمتم

در حیرتم

در این افسانه می رود

رویای غربتم

بی حضرتم





سکوت شب





سکوت شب

میان برف یخ زده

آسمان شفاف

بی مهتاب

بادی سرد

بار دیگر

و باز

بار دیگر

در جستجوی مه

شب را

به صبح می رسانم

مگر در این قرن های یخ زده

فریاد لب های خاموش سرد

در زندان شب

چیزی بجز

کلید مهتاب را

خواهد جست؟

بیا

و به پاکی غروب

تو را قسم

ترانه شب را

تنها مگذار





باران و موسیقی



صدای موسیقی می آمد

صدایی که هر پرده اش

یادواره ایی را

ورق می زد

آسمان

سرخ بود

خورشیدی که بازتابش

ابر های بارانی بودند

و غروب بود

و موسیقی بود

و کلامی نبود

جز رگباری

که به شیشه پنجره

هم نوا و هم آهنگ

با موسیقی

می نواخت

می سرود

انگار

که باران

سراینده سازی باشد

و انگار

از آغاز

هیچ چیز نبود

جز نجوا

جز آهنگ


با این وجود


هنوز هیچ شاعری


کشف نکرده است


که اولین نغمه را


باران سرود


در کهن ترین برگ تقویم


در آن روزها


که هیچ شاعری هم


هنوز زنده نبود




روزمرگی






آن گاه

که گاه شماری نیست

چه خوش می گذرد

بر روزمرگی





شعر دقیق



چو خطی زمن نبود بهر آن مه عقیق

کاین حال، نیکو نیست بهر آن یار شفیق



در ره حلاج و رند و متن کهن،نتوان رفت

کاین جا نیست هر دم صد هزار فکر عمیق



در رزم لغت یک دو خط نثری برکش و برو

گرت روضه بغداد خواهی از آن طی طریق



به گریه گفت علی که او شیخ جام تو است

خاطرت تلخ مباد از سستی اش در این شعر دقیق