شب چراغ دیرین
به فردا بیاندیش
به صبح انتظار
طلوع
معجزه باوری راستین است
از هزار آیین
و در این میان
بین جویبار خون من
و نیش تلخ اندیشه تو
تنگه وحشتی است
مهتاب و آفتاب
معجزه شان را
در
آخرین لحظه عمر
ارزانی خواهند داشت
امًا
میان غروب و طلوع ما
هنوز
هزاران فرسخ
بیابان شک و تردید است
بازهم
به فردا بیاندیش
به طلوع
مگر در آخرین لحظه عمرت
معجزه ات را
ببخشی
ای مه
ای مهتاب
ای
شب چراغ دیرین
+ نوشته شده در ساعت ۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که