به فردا بیاندیش

به صبح انتظار

طلوع

معجزه باوری راستین است

از هزار آیین

و در این میان

بین جویبار خون من

و نیش تلخ اندیشه تو

تنگه وحشتی است

مهتاب و آفتاب

معجزه شان را

در

آخرین لحظه عمر

ارزانی خواهند داشت

امًا

میان غروب و طلوع ما

هنوز

هزاران فرسخ

بیابان شک و تردید است

بازهم

به فردا بیاندیش

به طلوع

مگر در آخرین لحظه عمرت

معجزه ات را

ببخشی

ای مه

ای مهتاب

ای

شب چراغ دیرین