راز
هر گاه که می گویی
ماه را ببین
نمی دانم چه رازی است
که ماه درخشان تر میشود
هر گاه که می گویی
نمی دانم چه رازی است
که ماه درخشان تر میشود
پس
در شب
همی گشتم و گشتم
در شهرهای خاموشی
تا تو را
نه در زمین
در آسمان یافتم
تا
سرو را یافتم
تا
سار را
تا
آیینه را
تا
شعر را
تا
کتاب را
تا
تو را
چون مه
در آسمان یافتم
زود هنگامی دیگر
یکسالی است
که گاهشمار
با نام تو آغاز میشود
آن سان که خورشید غروب می کند
و تو
جاودانه میشوی.
سالهاست
گریه را
از یاد برده ام
مگر
نغمه ایی کهن
با یادگاران بسیار
از روزگاران از یاد رفته
به خاک سپرده
آهی زند
بانگش برآید
اشکی سازد.
سپیدی برف
زیبا
بی رد پا
ضمیر نور
چون ماه
آن ماه که تو باشی
برف درخشان تر است
ماه
هر شب
در انتظار غروب
لحظه شماری می کند
و شبهایی که ماه نیست
گویی ستارگان بی سر و سرورند
و ماه که تو باشی
آن ستاره پژمرده منم
اگر یک شب
نتابی
جاده متروک
برای مسافران سفر کرده اش
روزه سکوت می گیرد
و من عاشق روزه خواری
در این راهم
که با صدای پای تو
روزه را می شکند
پرده غبار رفت
امروز دماوند
پس از ماهها
می در خشید
نام تو را صدا زد
و ماه
از مشرق
طلوع کرد
آسمان
در چشمانت زیباست
خوشا آن دم
که برق مهتاب را
در چشمانت ببینم
در رویا ها
آزادی شکل می گیرد
در پرواز پرنده نیز
نغمه آواز جان می گیرد
گر چه هر دو
جز آوایی بیش نیست
و این گمراهی هاست
که گاه شماران را می شمرد
و جهان
جنون نیش دار افتخار های کاغذی است
تو
ناقوس میکده ایی
در بیابان جام
پس بیازمآ
عهد می ناب را
در بهای اشک
چون زندگی
لحظه ایی بیش نیست
و مرگ نیز هم
***
روح که جاودان است
چه ترس از میخانه داری
پس بیآزما
نبوغ عقل را
از بادهء ایزد
که شب مستی را
باید ستود
در نماز صبح
***
قصیده و رباعی
غزل و دو بیتی
و آن هذیان در پیتی
هایکو های ژاپنی
هر چه باشد
از این سو
دلداه ایی
و از آن سو
دلبری
مهتابی
یاسی
مزن دشنه با سخنت به سینه من باز
وگرنه من بگریم از این تیغ های طوفانی
تو را
که مه تابانی، من چگونه وصف گویم
چون جوهر روح
مسیحایی در لباس انسانی
بوته های بی یاس
در کنج باغچه غروب
گرچه سرد و خشک است
امًا نام تو
میان برگ ها و گلهای ناشکفته اش
چون بهاری در زمستان
غنچه ایی تنها
شکفته نشده
در گلدان نیمه شب
به رنگ صورتی
برای تو.
با خود گفتم
هم نوایی تو
با باران
بعد از روزها
امًا
امان از تگرگی که می بارد
گاهی
باز هم ولی
زیباست
زیبا
چون چشمان تو.
میان اولین کلام
تا واپسین جمله ات
یک مسیر طولانی است
درون من
که به خیال
سفر می کنم
جادویی است
که مرا بسوی فراسو می خواند
فرارویی که راه و مقصد تویی
و مسافر من باشم
چه غم دارم
که راهنما نیز
تویی
و چه خوش باشد
سرگردانی
در این وادی.
یک نگاه مرا کافیست
اگر در آستانه سلام
سخن بر لب نمی گشایی.
می آید آرام
هلال نیم رخ چهره ات
از ورای روزگاران غبارآلود.
صبر ایوبی
عمر نوحی
حیاتی
لازمست
تا مه
باز تابد؟
یا نگاهی
از میان پنجره
با بی تابی؟
هرچه باشد
بتاب
بتا
چه اهمیت دارد
جان در تنم
باشد
نباشد
بتاب
بتا.
این از شب
آن از طلوع
بی مه
امان از بی روشنایی
کجایی؟
معنی نام تو
نغمه بشارت
امان از شب بی مهتابی
کجایی؟
چشم غمین تاریکی
افسون درد جدایی
چه خوش آن دم که باز آیی
فریاد ز غم تنهایی
کجایی؟
کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
مه باز آمد
با خودم گفتم
آسمان چه روشن شد
دفتر سپید نیز هم
به خط
مزیًن شد.
خطوط برگردان تارنمای جهانی
شعرهای نوشته نشده
آی تلفنچی!
.
.
.
.
خطوط را
وصل کن
سلام های بی پاسخ
روزگاری که می گذرد
و صفحاتی که
سپید خواهند ماند.
این روزها،کارم
شمردن پیام های بی پاسخ است
به تو
و نگو ببین کی بوده
مگر جز تو کسی هست؟
ای مژده عشق
و نگو ببین کسی هست
مگر من در آسمان
یک مه بیشتر دارم؟
و نگو ببین بیشتر هست
مگر روز قیامت است
که دو ماه در آسمان باشد
بشارت خوش
چیزی جز
مژده عشق نیست
و نگو نامت را نگویم
چون واژه در برابرش
از میان برگ ها
تو را می باید جست
و از کنار پرنده هایی
که برای دانه می آیند
باید آرام گذشت
تا تو را یافت
از ورای پنجره
تو را می باید دید
در میان اندوه شب
تو را می باید خواست
در این حقیقت
می باید ماند
در این آرزو
تا ابد
می باید خفت.