رها شده
ای رها شده در باران و مه
ای ماه
نبض تلخ سحرگاه
آن است
که شب رفت
و تو پشت آن ابرها
پنهان بودی
و اشکهای شبانه ات را
من در صبح
روی برگ های سرد بوته بی یاس دیدم.
+ نوشته شده در ساعت ۱۱ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که