چراغ



پس


بی چراغ


در شب

همی گشتم و گشتم

در شهرهای خاموشی

تا تو را

نه در زمین

در آسمان یافتم

تا

سرو را یافتم

تا

سار را

تا

آیینه را

تا

شعر را

تا

کتاب را

تا

تو را

چون مه

در آسمان یافتم

زود هنگامی دیگر

یکسالی است

که گاهشمار

با نام تو آغاز میشود

آن سان که خورشید غروب می کند

و تو

جاودانه میشوی.





فراموشی



سالهاست


گریه را

از یاد برده ام

مگر

نغمه ایی کهن

با یادگاران بسیار

از روزگاران از یاد رفته

به خاک سپرده

آهی زند

بانگش برآید

اشکی سازد.




ماه و برف



سپیدی برف

زیبا

بی رد پا

ضمیر نور

چون ماه

آن ماه که تو باشی

برف درخشان تر است





زیر باران

زندگی

مردن را

می آموزاند


اگر

بی چتر

زیر باران

نروی

در انتظار غروب


ماه

هر شب

در انتظار غروب

لحظه شماری می کند

و شبهایی که ماه نیست

گویی ستارگان بی سر و سرورند

و ماه که تو باشی

آن ستاره پژمرده منم

اگر یک شب

نتابی




روزه سکوت



جاده متروک


برای مسافران سفر کرده اش

روزه سکوت می گیرد

و من عاشق روزه خواری

در این راهم

که با صدای پای تو

روزه را می شکند



برق مهتاب

پرده غبار رفت

امروز دماوند

پس از ماهها

می در خشید

نام تو را صدا زد

و ماه

از مشرق

طلوع کرد

آسمان

در چشمانت زیباست

خوشا آن دم

که برق مهتاب را

در چشمانت ببینم

شگفت


وه چه شگفت انگیز

انعکاس طلوع ماه

در چشمان تو

در رویا


در رویا ها


آزادی شکل می گیرد

در پرواز پرنده نیز

نغمه آواز جان می گیرد

گر چه هر دو

جز آوایی بیش نیست

و این گمراهی هاست

که گاه شماران را می شمرد

و جهان

جنون نیش دار افتخار های کاغذی است



ناقوس میکده


تو

ناقوس میکده ایی

در بیابان جام

پس بیازمآ

عهد می ناب را

در بهای اشک

چون زندگی

لحظه ایی بیش نیست

و مرگ نیز هم

***

روح که جاودان است

چه ترس از میخانه داری

پس بیآزما

نبوغ عقل را

از بادهء ایزد

که شب مستی را

باید ستود

در نماز صبح


***

از این سو


قصیده و رباعی

غزل و دو بیتی

و آن هذیان در پیتی

هایکو های ژاپنی

هر چه باشد

از این سو

دلداه ایی

و از آن سو

دلبری

مهتابی

یاسی

دل ربایی