در شب

شهابی

هنگامی که میسوخت و می رفت

به ستاره ایی گفت:
تو قلب سیاهی داری که در سیاهی

نمایانی؟


ستاره  در شب

در نجوایی

با شهاب گفت:

قلبم سیاه نیست


اما تنها به امید مهتاب


از سیاهی شب نوشتم


چون مه ، روی نهان کرد


من هم درسیاهی شب ماندم


و نه دیگر رویی برای روشنایی روز