یک سخن

تنها یک کلامت اعلام می کند

در کوچه حصاری

با جامه ایی از خیال

ذهنی خالی

من کجایم؟

بس رنجور

دلزده

اولین ایستگاه را ببین

هنوز برای من رازی

که چگونه جستم و پا در رکابت گذاشتم

ردی از آتش

چون اژدها

از سخنت می ریخت

صد ها شعرم

به کلام تو سوخته بود

می دانم در این شهر

بجای گل یاس

قلب پاره می فروشند

ای خانه بی پنجره

نکند مرده باشی؟

من مرده ام

قلبم برای همیشه تاریک است

درد است زیستن

سخت است تنفس

هیچ

گمانی نبود مرا

که می توان عاشق بود

درد اشتیاق کشید

و برای رهایی معشوق

خود را

قربانی سایه ها کرد.