رزم و بزم
نگشاید دلم چو غنچه اگر..ساغری از لبش نبوید باز
(حافظ)
به سلامتی این میخانه ویران
که در جنگ های صد ساله پیوند ما
خراب شده
بیا
پیاله ایی نوش کنیم
هر بار که به سخن می آییم
ساقی قلب هایمان
سر پناهی دارد
به بلندی طاق ها
به گستردگی رود ها
هر بار که ناقوس جنگ نواخته شد
پیاله شکست
جام خالی افتاد
ساغری از شهر رفت
سامری خشنود گشت
بیا
چون شبلی
تا واپسین دم
پشیمان نگردیم
رزم را
شیوه ایی دگر باید
که بزمی
در پی اش باشد.
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ب.ظ توسط علی امیری
|
آنم که