ناقوس

ناقوسی بلند

ناقوسی سنگین

بر پایه ایی لرزان

کنار کنیسه ایی ویران

ناقوس

چون هشداری کهن

وهم انگیز

ناقوس

فریاد افکار مشوش

کنار هر میکده خالی

ناقوسی  بی سایبان

ناقوسی  شکسته

ناقوس

زنگوله ایی زنگ زده

کتیبه ایی مخدوش

بر فراز کنیسه ایی پوسیده بر هجوم  وهم

کنیسه تنهایی و تردید

کنیسه ایی بی پرده،بی در و پنجره،بی تصویر

وه چه سنگین است

غروبی که نوای ناقوس را

بر رودی کهن زمزمه می کند

بر بطن این کنیسه های خالی و دلگیر، می گذرد

چه نرم و پر غرور می گذرد

سجده سروی که با نیایش باد

سر به دعای خورشید دارد

با قامتی به بلندی برج ناقوس

سوره جاودانه شهر رود را

به گوش ناقوس

زمزمه می کند

فردا روزی

وه چه خالی خواهد شد

جای خالی سرو

در کنار ناقوس

پس از یورش تزویر

به قاموس نیایش

ای ناقوس

در هر غروبی

بخوان

بلند و سنگین

نرم و آهنگین


رازی که در آخرین غروب


سرو نجوا کرد

فردا

ناقوس تنهاست

ناقوسی بلند

ناقوسی سنگین

در امتداد افق عبادت مردمان

تنها ناقوس است

که جاودانه خواهد ماند.