داستان شب
رگبار تندی است
لحظه ایی سکوت کن
بیهوده است که تصور کنیم
با خواب شبانگاهی
همه چیز فراموش میشود
صبحگاه،همه جا خیس شبنم یاد هاست
آن خفتن برای برخاستن هم ارزشی ندارد
نه روحی
نه جسمی
نه بستر مرگی
آیا شب های بارانی تاریک است؟
یا ترس از تاریکی ما را به تاریکی عمیق تری
می کشاند
شب را در وهم انگیز ترین صورتش ببین
باور کن که بغیر از سیاهی
سپیدی هم هست
یا سپیدی مهتاب
یا روشنی ستاره در شب بی مهتاب
یا روشنی ابر ها در شبی ابری
یا روشنی رعد و برق در شبی بارانی
فقط کسی نگاه نمی کند
یا یگانه داستان شب را
تنها به پژواک سپرده ایم.
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که