وهم
فقط وهم و توهم و تردید
فقط وهم و توهم
تنها توهم
بود میان چشم و پلک هایت
چون ورقی شفاف
بجای تو می دید
بجای تو می گفت
حکم می داد
قاضی می گشت
تو حجابی ساختی
میان بیرون و چشمهایت
تنها یک لحظه کافی است
آری تنها یک لحظه
که خاطره شهری در هزار و یک شب را
تکرار کنی
هر چند خود راوی آن داستان
ولی
امان از توهمت
که داستان افسانه ایی را
پیمانه خون کرد
بر رود
در سحرگاهان بهاری
تنها وهم بود
میان چشم و پلک هایت
آنم که