فریاد آسمان
پشت پرده سیاهی
بر فراز محفل سردی
آسمان نعره ای زد
شراره از زبان گشود
زمین از غرش اش لرزید
پرده پاره گشت و اشک اش جاری شد
با این چهره اشک آلود
رودی گشت خروشان و گل آلود
خروشی کرد و از روزگار گشت خشم آلود
محفل سرد را برد با خود به دشتی دور و خون آلود
صبح که آمد
گر چه هوا صاف بود
اما
دیگر نه محفلی بود
نه بارانی بود
نه اشکی بود
نه ناله ایی بود
زمین خالی بود
غم گر چه نبود
اما
شادی نبود
فریادی نبود
آنم که