واپسین دم
شاید واپسین دمی است
این جام باقی صبحگاهی
که پر از غبار صبوری است
این است
فرجام گرفتن پیمانه ایی خیالی
در شب میخانه ایی
از دست ساغری
که نبود نقشش در آینه ایی جاری
بیهوده می پنداشتم
که از ورای پرده های خاموش
آیه های چشمانش
بر صفحه زنگار بسته آینه
پیداست
صورتکی بود بر چهره اش
گر چه باز هم
در مستی و هشیاری
در سینه آینه
هست خالی
جای آن نقش های خیالی
دیشب یاد آینه
پشت دیوار
بر شاخه های خشک سکوت
آویخته شد
امروز
این واپسین دم است
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که