بدرود مهتاب
تیغ شفق
از قاب پنجره
مهتاب در آینه را
شکست
مه ، مه پاره شد
و من میان تکه های ریز صبح و آینه
سرگردان شدم
شاید هم
آسوده
ز بیم باد های تندی
که هر دم پنجره را می برد
آینه را می لرزاند
شاید سرگردانی
آسایشی است
فارغ از ترس گم شدن مهتاب در آینه
فردا روزی
نه آینه
نه مهتاب
تنها
پیمانه ایی خالی
به یاد آخرین قطره شراب
آنم که