شبی چون شبهایی
شبی چون شبهایی
که رفت:
نه مهتابی می درخشید
نه آینه ایی بر دیوار بود که عکسی باشد
نه سکوتی که یادت را نجوا کند
شبی چون شب هایی
که رفت:
نه شعری بر می خاست
نه صدایی که بسوزد و در پناه سرو یاد تو
از باد مصون بماند
شبی چون شب هایی
که رفت:
عارفی از صوفی پرسید:
آیا همچنان مهتاب و آینه
از میان پنجره ایی کدر و تلخ
خواهد گذشت؟
شبی چون شب هایی که رفت:
در طلوع فردایش
شفق شیاری بر جبین شیشه بست
پنجره به یادت چون گل شکفت
هوایی دلپذیر که بوی سرو داشت
آهسته می وزید
هر چند رنجور
هر چند خسته و پر ز گلایه
امًا می وزید.
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که