در باغچهء من
بسیار زمانی است که بی سبب
چون بذری
زیر خاک های باغچهء فراموشی تن
در تابوتی از ریشه های خشک شده
محصورم
خموشم
فراموشم
با جوانه ها
نجوشم
یک قطره از باران
چون جامی
ننوشم
روز آمد و من در بهار
سبزه ایی باز نکردم
با سحر نغمه را
آغاز نکردم
به زیر این ذرات خشک خاک
باغبان سفر کرده را
از یاد ببردم
لحظه ایی از بیم طوفان و باد نمردم
خشک و فراموش بماندم
امًا
سخن تلخ به باغچه نگفتم
در تاریکی خود اگر سرد بماندم
راز همه سبزه و گل و درخت شنیدم
گرچه از رستن محروم بودم ولی
از پاییز هم گزندی نبردم
راز همه رستن در سینه بفشردم
امًا
هیچ به باغچه
سخن تلخ نگفتم
هم دل بماندم
هم راز بمردم
آنم که