پناهی در قفس
مرغ عشق در قفس
راضی است
خشنود است
دم می جنباند
آواز می خواند
سر در گریبان معشوق می گذارد
می داند
در این آلوده جو فضای شهر
مجالی نیست برای پرواز
برای عشق
دیگر این روز ها
دور از شهر های سیاه
درختی هم
جنگلی هم
بیشه ایی هم نمانده
گویی حصار آهنی
نه قفس
بلکه پناهگاهی است از هجوم تیر ها و انسانها
بیرون آن توری فلزی
پناهی نیست.
آنم که