هُو المقصود


در آدمی عشقی و دردی و خار خاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالََم مُلک شود که نیاساید و آرام نیابد.(1)


من را چه عجب که مردمان این شهر پی نبرند از احوال درویشان که هر یک چون پادشاهی در سرزمین ماتم زده خویش تنها در جنگ تن ها  و من نه محتاج سرزمین محتاج عشقم.

این نیاز از وجود تو هست شد که متصًور تویی، مقصود تویی، اصل تویی واین منم نقش بی صورت چون سایه ایی در پناه سرو یاد تو.

پس از آفتاب روی بر نگردان که حضور متصًور صورت عشقت بر خاک مقصود جاودانه من است . بی عشق این تصویر من بر آینه را هیچ قدر نبود و تو خود لیک این نکته نیک دانستی که ساعات شب بی اذن حضور مهتاب از ورای پنجره مرا هیچ اجازت دیدار آینه نبود.


در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود، از گوشه ایی برون آی ،ای کوکب هدایت2



1)-مقالات مولانا

2)-حافظ غزل شماره 94