گواهی
هو العلیم و الکریم
من از شعر بیزارم ، از لفاظی و سخن پراکنی چون همه چیز برای تو است و این تضنیف کلام در طبع شعر نگنجد.
برای توست
اگر خطی است
لفظی است
حًظی است
گر چه از پرواز مصرع
سماع لغتم ناتوان
امًا شاید تن
به یغمای نفس می رود
و هر بامداد
روح دلتنگ صدایت میشود
قلم را چون باد
به کوچه کاغذ می برم
دست چون برگی می لغزد
شاید شعر
شاید نثر
چه آزاد
چه محبوس بیان و وزن
هر چه هست
خوشه بهار است
که در دست توست
این است
گفتنی ،سخنی،حکایتی
"القلوب تتشاهد"
گواهی شعر و نثر چه حاجت؟
آنم که