گذر
هُوالحاضر
لی حبیب ازورفی الخلوات حاضر غائب عن الحظات
لی حبیب ازورفی الخلوات حاضر غائب عن الحظات
من
تنهای شهر
گفتم:
از خویش
از خوابها
از مرگ پرنده
از باد و باران و ابر
از مهتاب و پنجره و آینه
امًا
باید بگذرم
از این داستانها
تا دفتر شعرم بسته شود
گفتی:
بمان
دفتری دگر بگشا
گفتم:
آن نیز بگذرد.
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که