بهار غریب
برای شادمانی غنچه ایی
برای زدودن غبار های سنگین
از برگ وجود خسته ایی
بارانی خواهم شد
که ستایش راز جاودانگی حیاتم
در بخشش ذرات جان است
که ابدیًت در فرو افتادن است
برای بقای دائمی نفس هایی
که در محمل سیاه جسم های خاموش
به پرواز روح قاصدک
غبطه می خورند
آری این منم
خاطره بهاری غریب
در تابستانی آشنا.
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که