جغرافیای دلتنگی
در جغرافیای دلتنگی
سخنم دیگر درمانده است
و مانده ام
در راز های پیچ در پیچ معمًا گونه ایی
که کشف هر قطعه اش
دیگر شادمانی ندارد
لبانم دوخته
با سوزن غم های دیرین
در قبرستانی که من زنده ام
تنها صدای جاودانه تو
شکوهی است که بودن را می آفریند
در سکوت شهری
که بودن با نبودن
برابر است.
+ نوشته شده در ساعت ۱۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که