هشت عصر
ساعت هشت عصر بود
تمام پرنده ها برای غروب
شادمانی می کردند
آسمان زیبا بود و می درخشید
و من به انتظارت نشسته بودم
گل هایت در گلدان
گلی تازه داده بود
در بعدازظهری تابستانی
و سالهاست
این بعداز ظهر ها برایم تکرار میشود
بی آغاز
بی پایان.
+ نوشته شده در ساعت ۱۱ ب.ظ توسط علی امیری
|
آنم که