تیغ جفای تو
ای مسافر تنهای شهر هزار و یک شب
آن سایه سار
که درختش را خشکاندی
بذری بود
که به سالیان
خون دل آبش بود
و به شمار روزها
مهر باغبانش
بر حذر باش
که گفتند:
بر بن نشسته ایی و شاخه نه
بل از ریشه
درخت مهربانیم را
می خشکانی
گر من آن درختم
شرمم باد
که سایه گستری ام
تنها برای تو
و فقط سایبان تو بود
نه آنکه چون شب شد و آفتاب رفت
و سایه ام بی معنا شد
به تیغ جفا
بخشکانی
که فردا روزی باز هم
آفتابی هست
و سایه ایی نیست
میان قاضی شدن
یا مسافر رود دجله ماندن
تنها یک کلام فاصله بود.
+ نوشته شده در ساعت ۷ ب.ظ توسط علی امیری
|
آنم که