ای مسافر تنهای شهر هزار و یک شب

آن سایه سار

که درختش را خشکاندی

بذری بود

که به سالیان

خون دل آبش بود

و به شمار روزها

مهر باغبانش

بر حذر باش

که گفتند:

بر بن نشسته ایی و شاخه نه

بل از ریشه

درخت مهربانیم را

می خشکانی

گر من آن درختم

شرمم باد

که سایه گستری ام

تنها برای تو

و فقط  سایبان تو بود

نه آنکه چون شب شد و آفتاب رفت

و سایه ام بی معنا شد

به تیغ جفا

بخشکانی

که فردا روزی باز هم

آفتابی هست

و سایه ایی نیست

میان قاضی شدن

یا مسافر رود دجله ماندن

تنها یک کلام فاصله بود.