چشمان زیبایت

بی مهر است گاهی

به حقیقت

گوشهای شنوایت

کم لطف است گاهی

به طبیعت

طبیعتی که من

چون برگی خشک هستم

سرگردان

میان رودخانه ایی

که از میان روح تو می گذرد


گاهی

چه زیبا من را باور داری

و گاهی نیز

بی آنکه بیندیشی

تیربارانم می کنی

با تیر هایی

از جنس شک

پیام های تند

پیام های تکرار


صدای ناله ام را میشوی

خش خش خورد شدنم را؟

دیوار تنم شکسته است

در سفره قلبم

خنجر کاشته ایی

با این هم

باز هم

گل می نشانم بر موی مجعد زیبایت

مگر عطر یاس سپیدی

باشد

پیام آور صلحی

میان قلب پاره من

و خنجر تیز تو.