صیادان
دست در تله
میان بهت و هراس گذرگاهت
در خاکستری غروب
انبوه هجمه نگاه ها را
به فرا سویی می برند
که تو در آنجا
آنان را به نظاره نشسته ای
و دانه بر می چینی
***
میان هیاهو ی سرما
صف طویلی از
صیادان سیاه
روحت را
به سیاهچاله ایی می کشند
که در آن
جاذبه
نور را هم
به خود می کشد
در گذرگاهت
کمین نور و روح است
چه صیاد
چه قربانی
هر دو مردمانند
مردم
****
پس
به میان جمع نشو
چه صیاد باشی
چه قربانی
+ نوشته شده در ساعت ۲ ب.ظ توسط علی امیری
آنم که