دست در تله

میان بهت و هراس گذرگاهت

در خاکستری غروب

انبوه هجمه نگاه ها را

به فرا سویی می برند

که تو در آنجا

آنان را به نظاره نشسته ای

و دانه بر می چینی


***


میان هیاهو ی سرما

صف طویلی از

صیادان سیاه

روحت را

به سیاهچاله ایی می کشند

که در آن

جاذبه

نور را هم

به خود می کشد

در گذرگاهت

کمین نور و روح است

چه صیاد

چه قربانی

هر دو مردمانند

مردم


****
پس

به میان جمع نشو

چه صیاد باشی

چه قربانی