شب هایی چه خاموش
روز هایی خالی از حرف
شب هایی چه خاموش
ساعت هایی چه تلخ
دفتری بسته
قلمی بی جوهر
قلبی شکسته
تنها
گویی بدان گونه است که
مرگ را نه تن در خاک
بل که به روز مردن است.
قدمگاهت خالی است
چشمان بی فروغند
کم فروغ تر از آن که تو را یابند
گر دفتری روشن می کنی
فانوسی نیز بگشا
تا چشمها
خبر از شعری تازه دهند
شعرهایی برای شاعری
که صدها شعر برایت گفت و امًا
دفتر شعری برایش نگشودی.
+ نوشته شده در ساعت ۲ ب.ظ توسط علی امیری
|
آنم که