طنین
ای فولاد تفته در آتشفشان
ای روح گرم خنجر و آفتاب
ای کشتی بان تنهای رود فرات
بیا
بگذار تا با خنجر فرو هشته بر ساحل تو
بر تن سرو خشک
به منحنی راز هایت
از نقطه پرگار موجهای تو
محفلی سازم
در روزگاری که از سرو
تنها تنه ایی مانده
بی شاخه های بلورین
ای جوهر مهتاب و سایه
ای طنین بی کران نجوا در آب.
+ نوشته شده در ساعت ۱۱ ب.ظ توسط علی امیری
|
آنم که