بیا

ای صوفی هزار راز

ای فروغ خورشید در شب

ای سپیده کلام در پیچ و تاب غروب

بیا تا این شطح و طامات را

به بام مناجات بریم

بی هراس از زندان آفات

که هزار میخانه است و میقات

با پرچم مناجات

افراخته بر سر در هر میکده ایی

برخیز و بیا

که فتنه قاضی می بارد در این بیابان فنا

در این سقف مقرنس

بیا که از جام کتیبه های نا نوشته ات

باده کرامات بنوشم

خرقه خرافات به آتش بیافکنم

بیا که میخانه

پناه همه آفات است

از این صحرای قیامت

از این پشمینه پوشان صغیر

بیا که جام دستانت

فضل و هنر است

بیا که چون عیسی طاسین

ره بپرسیم

از آن پیر خرابات.