استخوانم را بسوزان

آتش بزن

نگذار

ذره ایی از خونی

که هوای پاک دیروز را

در خود داشت

بماند

روحم را

آتش بزن

بسوزن

نگذار که ذره ایی از خاطره دیروز

در آن بماند

قلبم را بسوزان

آتش بزن

نگذار که ذره ایی از

طپش خوشایند رویاها

در آن بماند

نام را بسوزن

آتش بزن

نگذار که اسمی

از خویشتنم

بر آن بماند

رگ هایم را بسوزان

آتش بزن

نگذار که جریان عشق

در آن بماند.

اما فقط

ولی تنها

جای پایم را بگذار باشد

نسوزان

آتش مزن

تا راهی که

از آن رفته ام

بماند

برای آیندگان

که نگارش کفشهای سوخته را

بر سطح سرد زمین

ببینند

و پند گیرند.