غبار
ای مه
وقتی شب
چهره از روی تو شست
من به حقیقت
ایمان آوردم
به پاکی باران
هر چند
دیر زمانی است
که فسرده ام
امًا
آسمان مگر بشوید
غبار سرد روح را
و افسوس
گاهی که رخ می گشایی
افسون تلخی
چون چتری
گریبانم را می گیرد
ز تو
رخ پنهان نمی کنم
هراسم از غباری است
که چهره ام را
از سپیدی نورت
بی نصیب می کند.
وقتی شب
چهره از روی تو شست
من به حقیقت
ایمان آوردم
به پاکی باران
هر چند
دیر زمانی است
که فسرده ام
امًا
آسمان مگر بشوید
غبار سرد روح را
و افسوس
گاهی که رخ می گشایی
افسون تلخی
چون چتری
گریبانم را می گیرد
ز تو
رخ پنهان نمی کنم
هراسم از غباری است
که چهره ام را
از سپیدی نورت
بی نصیب می کند.
+ نوشته شده در ساعت ۱۱ ب.ظ توسط علی امیری
|
آنم که