خاطره
خاطره ،سخن نگفت
چون نامهء خیس شده از باران
جا مانده در صندوق پستی زنگ زده
فراموشی نمناک و سرد
خاطره، نگاه نکرد
چون چراغی شکسته از جور زمان
جا مانده در صندوقچهء کهنه در انبار
خاموشی غبار آلوده و سیاه
خاطره، هجرت نکرد
چون گاری شکستهء کهنه ،مانده در جاده
جا مانده از مرگ آخرین اسب پیر
بیهوشی مرگ آلود و خاکستری
خاطره ،ندید و نگفت و نرفت
در میان حجم وهم آلود زمان
همچنان می ماند و می ماند و می ماند
چون نامهء خیس شده از باران
جا مانده در صندوق پستی زنگ زده
فراموشی نمناک و سرد
خاطره، نگاه نکرد
چون چراغی شکسته از جور زمان
جا مانده در صندوقچهء کهنه در انبار
خاموشی غبار آلوده و سیاه
خاطره، هجرت نکرد
چون گاری شکستهء کهنه ،مانده در جاده
جا مانده از مرگ آخرین اسب پیر
بیهوشی مرگ آلود و خاکستری
خاطره ،ندید و نگفت و نرفت
در میان حجم وهم آلود زمان
همچنان می ماند و می ماند و می ماند
+ نوشته شده در ساعت ۲ ق.ظ توسط علی امیری
|
آنم که