ذره ذره


من نیست شدم

تا

برایت بنویسم

اما

قطار سرنوشت

می رود

تو هم می روی

مرا در ایستگاه

جا میگذاری

هوا سرد است

من در ایستگاه

کاغذ هایی که برایت نوشته بودم را

می سوزانم

تا گرم شوم

ولی

باد نمی گذارد

کاغذ ها را

باد

می برد

فردا صبح

همه جا

پر از کاغذ های نیم سوخته است

انگار

این روزگار

یک لحظه هم

چشم دیدن

مرا ندارد

قطار رفته است

تو با آن رفته ایی

ایستگاه خالی است

تنها

کبریت نیم سوخته ایی مانده

که جانم را

به آتش کشید

این روز ها می گذرد

نا شادم

نا شاد