راز های ناگفته

پشت هر چهره خاموشی است

که سرد و بی حالت

به نقطه ایی دور می نگرد

در میان مردمانی که

در یک اتوبوس

یا ترن

نشسته اند

همه به بیرون می نگرند

راز های ناگفته را با خود مرور می کند

اما

چون به مقصد رسیدند

راز و رمز ها نیز

فراموش می شوند

و زندگی یکنواخت

آغاز می گردد

ای کاش

تمام زندگی

در سفر بودم

و از پشت شیشه ها

راز و رمز های ناگفته را

با چشم انداز های آسمان و زمین

در میان می گذاشتم.

غافلم از اینکه

زندگی خود سفر است

سوار شدن روح بر مرکب تن

تن می رود و روح

به چشم انداز خیره است

در این آیین

شناسنامه ام

بلیط سفرم

چون به مقصد رسد

باطل است.