چون مسافری

هستم

که انتظارش

بیهوده

در آن ظلمت شب

به امید آمدن قطاری

گذشت

بی فرجام

تلخ تر آنکه

صبحگاه

به جای خالی چمدان خویش

می نگرم

کفشهایم هم نیست

به آینه ایی

می نگرم

هیچکس در آن نیست

در برابر آفتاب

سایه ام پیدا نیست

کی رفته ام؟

کجا رفته ام؟

با کدام قطار؟