قصاید-1

از تازه شاعری قصیده مخواه به آسانی

هزار بار بیفتم من به پای حافظ و خاقانی


مزن دشنه با سخنت به سینه من باز

وگرنه من بگریم از این تیغ های طوفانی


تو را که مه تابانی، من چگونه وصف گویم

چون جوهر روح مسیحایی در لباس انسانی


بیان و عروض قصیده را،وزن حاجت است

گر ناتوان هستم ببخش مرا با لطف سبحانی

خواب


به خوابم می آیی


سحرگاه

آسمان درخشان تر است

یاس

بوته های بی یاس

در کنج باغچه غروب

گرچه سرد و خشک است

امًا نام تو

میان برگ ها و گلهای ناشکفته اش

چون بهاری در زمستان

جاریست.


رز


غنچه ایی تنها

شکفته نشده


در گلدان نیمه شب

به رنگ صورتی

برای تو.

تقارن



با خود گفتم

چه تقارن زیبایی


هم نوایی تو

با باران

بعد از روزها

امًا

امان از تگرگی که می بارد

گاهی

باز هم ولی

زیباست

زیبا

چون چشمان تو.





آهنگ صدا



میان اولین کلام

تا واپسین جمله ات

یک مسیر طولانی است

درون من

که به خیال

سفر می کنم

چون آهنگ صدایت


جادویی است

که مرا بسوی فراسو می خواند

فرارویی که راه و مقصد تویی

و مسافر من باشم

چه غم دارم

که راهنما نیز

تویی

و چه خوش باشد

سرگردانی

در این وادی.

سکوت


یک نگاه مرا کافیست


اگر در آستانه سلام

سخن بر لب نمی گشایی.




صحت

آن...
ادامه نوشته

می آید


می آید آرام


هلال نیم رخ چهره ات


از ورای روزگاران غبارآلود.

بتاب، بتا



صبر ایوبی

عمر نوحی

حیاتی

لازمست

تا مه

باز تابد؟

یا نگاهی

از میان پنجره

با بی تابی؟

هرچه باشد

بتاب

بتا

چه اهمیت دارد

جان در تنم

باشد

نباشد

بتاب

بتا.






  کجایی؟


این از شب

  آن از طلوع

             بی مه

             امان از بی روشنایی

                           کجایی؟

معنی نام تو

     نغمه بشارت

     امان از شب بی مهتابی

                       کجایی؟

چشم غمین تاریکی

      افسون درد جدایی

         چه خوش آن دم که باز آیی

                   فریاد ز غم تنهایی

                                کجایی؟




رقص برگ




عصری پاییزی


پیغامی از تو


برگ های زرد،می رقصند.







بیا

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی

بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی




مه باز آمد



با خودم گفتم


آسمان چه روشن شد


دفتر سپید نیز هم


به خط


مزیًن شد.

آی تلفنچی!


خطوط برگردان تارنمای جهانی

شعرهای نوشته نشده

آی تلفنچی!

.

.

.

.

خطوط را

وصل کن

لطفا!


سلام های بی پاسخ


سلام های بی پاسخ


روزگاری که می گذرد

و صفحاتی که

سپید خواهند ماند.









روز ها


این روزها،کارم

شمردن پیام های بی پاسخ است

به تو

و نگو ببین کی بوده

مگر جز تو کسی هست؟

ای مژده عشق

و نگو ببین کسی هست

مگر من در آسمان

یک مه بیشتر دارم؟

و نگو ببین بیشتر هست

مگر روز قیامت است

که دو ماه در آسمان باشد

بشارت خوش

چیزی جز

مژده عشق نیست

و نگو نامت را نگویم

چون واژه در برابرش

ناتمام است.


باید ها


از میان برگ ها


تو را می باید جست

و از کنار پرنده هایی

که برای دانه می آیند

باید آرام گذشت

تا تو را یافت

از ورای پنجره

تو را می باید دید

در میان اندوه شب

تو را می باید خواست

در این حقیقت

می باید ماند

در این آرزو

تا ابد

می باید خفت.




بشارت




گفته بودی

نامت را نگویم

من نیز نخواهم گفت

چون واژه در برابر نام تو

نا توان است

ای بشارت خوش.


خواب



در سالهایی که من


زیرتیغ هیاهوی صبح

جان سپرده ام

وه چه دلنشین است

،خواب تا دم ظهر.



صبح



چون خمیازه ایی


چه با شتاب می گذرد


این صبحهای کسالت بار.