مقصد




اگر مقصد


چشمان تو باشد

کوله بار

نگاهم را

با

برق مژگانت

لبریز می کنم

.....

اگر مقصد

لب های تو باشد

کوله بار سخنم را

با

شبنم بهاری

بوسه هایت

لبریز می کنم

.....

اگر مقصد

مو های پریشان تو باشد

کوله بار افکارم را

با

پیچش زلف هایت

لبریز می کنم

....


اگر مقصد

آغوش گرم تو باشد

کوله بار وجودم را

با

طنین نفس هایت

لبریز می کنم

....

در جاده ایی متروک

در شب وصال تو

صدای گام هایت را

با

نوای قدم هایم

تنظیم میکنم تا

راهی که مرا

به سوی مقصد جاودانه وجودت می برد

پر از نوای آهنگین

ستارگان شب باشد.



وقتی نیستی



وقتی نیستی

صدایت

در گوش هایم

بایگانی است

...

وقتی نیستی

خاطره چهره ات

پشت نقشی سیاه و سفید و گنگ

در اشک هایم

پیداست

چون آینه ایی

پیش رویت.

.....

وقتی نیستی

عطر تن نابوییده ات را

با عطاری اهل دل

در میان می گذارم

تا ترسیم رایحه ات را

در لا به لای نسیم بهار

بگنجانم

....


وقتی نیستی

تیک تاک ساعتم را

با طنین قلب تو

تنظیم می کنم


...


وقتی نیستی

به یاد گیسوان زیبایت در باد

موهایم را

در نسیم پریشان می کنم


....


وقتی نیستی

غروب زیبا را

برایت

در نقاشی پنجره ام

ترسیم می کنم


...


به امید طلوعی دیگر

وقتی نیستی

پرده ایی

بر پنجره نمی گذارم

تا مگر

در طلوع اولین بهار

سلامت

با شفق سحری

آمیخته شود

و بر گونه هایم

بغلتد

و با من

با نگاه تو

چشم بیدار کنم

تا از کابوس نبودنت

رهایی یابم




خاطره بهار



چون قالی باش

که گل هایش

در زمستان هم شکوفا است

اهل روییدن باش

نه خزان بی برگ در آستانه بهار

بگذار

در بهاری بی رنگ

بلبل غمگین

به فرش های شسته شده

و

آویزان شده در ایوان

و

دیدن نقش نگار گل های آن


دلش خوش باشد

تا

مگر

با خاطره نقش و نگار بهار

ناله مستانه دهد

تو دیگر

خزان بی برگ نباش

برای خاطره نقش قالی

تا بلبل غمگین

آه شرر بار مرا

برایت بخواند

خزان بی برگ

مباش در بهار مستان.

گل سنگ-داستان کوتاه


گل سنگ به سنگ دلی  لبخند زد و گفت:

سخت تر از قلبت را من شکافته ام

سنگ دل گفت:

حال تو را من می چینم

سنگ دل رفت

سنگ سخت  از غصه گل شکست

صد تکه شد

ریشه های گل سنگ  بر زمین ریخت و پس از مدتی دوباره رشد کرد و سطح زمین را پوشاند

و ماهها بعد

سنگ دل وقتی دوباره از آنجا می گذشت

پایش را ندانسته روی گل سنگ های ریخته شده روی زمین گذاشت و لیز خورد و سینه اش

بر سنگ های شکسته افتاد و شکافته شد.

گل سنگ باز هم به سنگ دل گفت:

نگفتم روزی سینه ات را خواهم شکافت؟

سنگ دل در لحظات آخر عمرش گریست .



میلیون ها سال است که روی زمین کنار سنگ هایی که روی آن گل روییده است، بر سطح

زمین هم گل سنگ  روییده است که مبادا سنگ دلی باز هم هوس چیدن گل سنگ را در ذهن

بپروراند.


گل آلودی رود


وقتی که


ماهی آزاد


پیش از بیش


بر خود جنبید


رود گل آلود شد


دنیا


پیش چشمانش


تیره و تار


پس بیهوده


دیگران را متهم ساخت


که آب را


گل نکنید





ماهی و امواج



افسوس بر ماهی آزاد


که نمی داند


هزاران بار


وقتی از آب بیرون جهیده


سرش بار ها


بر سنگ فرو آمده


و


ساحل سلامتش


مرغ ماهی خوار است.



خطوط


اتحاد دو ریل راه آهن

هم نوایی

هم راهی

برابری است

داستان تلخ اینجاست

که این دو یاور وفادار

هیچگاه

یکدیگر را در آغوش نمی گیرند

مگر آنکه

یکی

راهش از دیگری

جدا گردد.

سراب


در نبودنت

سراب تصویر تو

در افق بیابان رابطه

تشنگی را

بیشتر می کند

ابرهای چشمانم



حاصل جمع تجمع ابر ها

در آسمان خشک چشمانم

قطرات باران شوری است

که مرغزار غروب چهره ام را

تنها

تشنه تر می کند
.




مرگ آبشار




زیباترین

قامت

با شکوه ترین

جلوه

و خوش صدا ترین

ترنم

یک آبشار

هنگامی است

که آبشار از بلندی

سقوط می کند

و می میرد

زنده باد

چنین مرگ

جاودانی




غروب


لعنت بر غروب

دستانم را

در قفس پرنده کردم

و غروب را

بیرون کشیدم

پرنده

نفس کشید

نغمه سر داد

طلوعی دیگر

آغاز شد.



ماهی آزاد و پرنده و گل یاس


ماهی آزاد

اگر

از آب

خداحافظی کند

سراغ آسمان را می گیرد

پس

پیش چشمان ماهی آزاد

آبی آسمان است و آبی آب

اگر باران ببارد

شاید

پرنده ایی

خوشحال شود

یا

گل یاسی

سیراب

اما

ماهی آزاد

باران را

نمی داند

پیش چشمان او

همه جا نمناک است

مگر

روزی

باران به کوهسار نیاید

تا رود شود

خشکه جوبی

شاید گل یاس

خشک شود

ماهی آزاد

بمیرد

ولی

پرنده

می رود

اما باز هم

امان از حاشیه های نا امن آسمان


( الف)


( الف )

انتهای نام تو است

انتها نیز هست

انسداد

نیز

اکراه

نیز

اما اجبار

نیست.

( د)

 دوستی

(ی)

یاری

(ن)

نیاز

بود

***

امروز

ولی

( الف)

ابدیت نیست

انتها

و انسداد است

ماهی آزاد

آن دم که از رود بیرون جهید

ممکن است

سر از خشکی در بیاورد

جایی که آب نیست

جایی که کسی

با سبدی از گل یاس

دیگر در انتظارش نیست

دیگر  (الف)

مفهوم انتظار هم نیست

اما

هر چه باشد

اجبار نیست

ماهی آزاد

پیراهن الهه عشق هم

بر تنش باشد

در ابدیت و انتظار نیست

او آزاد است

من هم


آزاد


آزاد تر روزی که


در ایستگاه خالی قطار


رفتنت را دیدم


****


( الف)


ایستگاه خالی است


شاید دیگر


من منتظر تنهای آن


نباشم



ایستگاه خالی




ذره ذره


من نیست شدم

تا

برایت بنویسم

اما

قطار سرنوشت

می رود

تو هم می روی

مرا در ایستگاه

جا میگذاری

هوا سرد است

من در ایستگاه

کاغذ هایی که برایت نوشته بودم را

می سوزانم

تا گرم شوم

ولی

باد نمی گذارد

کاغذ ها را

باد

می برد

فردا صبح

همه جا

پر از کاغذ های نیم سوخته است

انگار

این روزگار

یک لحظه هم

چشم دیدن

مرا ندارد

قطار رفته است

تو با آن رفته ایی

ایستگاه خالی است

تنها

کبریت نیم سوخته ایی مانده

که جانم را

به آتش کشید

این روز ها می گذرد

نا شادم

نا شاد





(ن)


(ن) 

سومین گام

از نام تو است

هم ابتدای نام است

هم سومین منزل است از نام تو

نور است

که ماهی آزاد

به شوق آن

از رود بیرون می جهد

نیاز است

که پیراهن عشق است

بر تن من

نیرو است

که به ماهی آزاد

توان پریدن می دهد

نوید است

که الهه عشق

ما را

به مهرش

می دهد

هر چه باشد

سومین منزل

در نامت

مرا

به شوق

نوشتن

نور

نیاز

نوید می دهد


(  ی  )


( ی )

ابتدای " یاری " است

آنگاه که دومین گام

از نام توست

من تو را

به این نام شناختم

دو گام دیگر مانده

نیز

الهه عشق هم

که باشی

دوستی

اولین گام

یاری

دومین گام

این نام را

من برایت می گذارم

اگر نامت نباشد

باکی نیست

نام را

کلام آغاز می کند

و این

ابتدای کلام است

در ( د) دوستی

در (ی)  یاری

تا

دو گام دیگر

دو منزل باقی است

اندکی صبر

پرواز الهه عشق

در پیراهن ماهی آزاد

نزدیک است

( د )


  " د "

کلمه آغاز دوستی است


آنجا که


نام کوچک


زیبای تو


آغاز می شود

گفتگو با آینه


سلام
 
ای تصویر من

در آینه

چقدر دیر

شما را

دیدم

اما بهرحال

از آشنایی با شما

خوشبختم

حالت چطور است

تا امروز کجا بودی

ای آینه؟

سی و شش سال

مرا در آرزوی دیدنت گذاشتی

...........

آینه جوابم نمی دهد

من می روم

او هم می رود

چرا فکر کردم که آینه

باید چون کوه

انعکاس فریادم را

باز پس دهد

............

نا گاه

آینه سخن گفت

من از شوق

دست هایم لرزید

آینه افتاد و شکست

امان

داد

بیداد

من هزار تکه شدم

اینجا بود

که هزار بار  نام کوچکم تکرار شد

افسوس


******






ای آشنا


تو

از هر کسی

آشنا تری

این منم

من

که حتی

سایه ام

مرا

نمی شناسد


ای آشنا

سایه ام را ندیدی؟

مدتی است

با من نیست


آن ناشناس منم

من

ای آشنا

از من بگو

من

ناشناسم

ناشناس

غریبه

بی سایه

تنها

نگذار

که

روحم

حتی

از نور

هم

بگریزد


سایه روحم را

ندیدی؟



ماهی من



ماهی من

ماهی سیاه کوچولو

ماهی مو فرفری آزاد

ته رودخونه

گل یاس در نمی یاد

اون بذری که کاشتی

هیچی ازش در نمی یاد

ای ماهی آزاد من

کنار رود رو ببین

واست

با سبد یاد تو

پر از

گل یاس

تا ابد منتظرم