مجال
من میان مجال مانده ام
اندکی زمان
برای اندیشیدن
تهی از فکر
و هجمه فردایی نا پیدا
مجال ماندن
مجالی برای باور او.
من میان مجال مانده ام
اندکی زمان
برای اندیشیدن
تهی از فکر
و هجمه فردایی نا پیدا
مجال ماندن
مجالی برای باور او.
اسطوره نیستم
میان بازی الفاظ
یک سخن مرا کافی است
لب خوانی های شبانه ایی
که بر دفترم چون حباب
بیرون می آید
شورشی ناگزیر
این جهد
که چون نفس
جان آفرین است
حتی اگر تلاطم جویبار
صدایم را به کسی نرساند
هر شب چون حبابی
میان اعماق
چون ماهی
لب خوانی می کنم
فارغ از حجم و خیال
خالی از وهم و جدال.
شاعر غمگین
به گل رز سرخی هم بنگرد
نه اشتیاقی
نه شعله ایی
روزگار برایش
گل صد برگ تلخ کامی است
انباشته از خاطره های مصیبت بار
برفهای سرد کهنه ایی
که هیچگاه در هوای کوههای درون
ذوب نشد
مویه هایش را زمان هم
حل نمی کند
***
شاعر غمگین
به تنها گل سرخ باغچه
فقط می نگرد
از شرک ،آزاد آمدی
چون راوی بغداد آمدی
شاد آمدی
******
بهر دیدار روی تو
****
آتش مزن
بر جان من
ای دین و ای ایمان من
تندی نکن سلطان من
ای چشم دل،مهمان من
قلبم مسوز خاقان من
ای مونس زندان من
من بی شه ام
ای بهترین شاهان من
***
آخر در این بستان من
رونق تویی چوگان من
در میکده میزان من
****
بوستان من
در این شب ویران من
نور تویی کیوان من
آهی نزن بر جان من.
شب دراز
پر ز راز
آمده باز
مهتاب از آن راه پر فراز
بیا ای سرمه ناز
دف نوری بنواز
بکش آهی دمساز
تا بخوانم نماز
ای سرو نواز
تو به غم ره مباز
که از این راز و نیاز
نرود تن به حجاز
آه از این سوز و گداز
که دلم می گوید باز
ای نغمه ناز
ای پر پرواز
بگذار تا بجویمت باز
بگذار تا بپویمت باز
ای محرم راز
ای بنده نواز
بخوان آواز
بی تو یاس نبوید باز.
نور هایی چه روشن
سایه هایی چه عمیق
وه به زیبایی مه
رقص سرو
سایه برگش
که بر خاک سیه
شب می نویسد
نجوایی برای ترسیم
در هراسم که شبی
مه نباشد و بی او
سایه ایی نیست
سرو خاموش است
خاک چه سرد است و سیاه
خط نباشد به تنش
نجوای سکوت
تلخ و بی فرجام.
رودخانه ام،خشک
امیدم پلی است
که از روی آن
به من خواهی نگریست.
در سراب
غرق شدن بی معناست
غوطه ور شدن ،حیاتی است تازه.
می بارد.