شب چراغ دیرین






به فردا بیاندیش

به صبح انتظار

طلوع

معجزه باوری راستین است

از هزار آیین

و در این میان

بین جویبار خون من

و نیش تلخ اندیشه تو

تنگه وحشتی است

مهتاب و آفتاب

معجزه شان را

در

آخرین لحظه عمر

ارزانی خواهند داشت

امًا

میان غروب و طلوع ما

هنوز

هزاران فرسخ

بیابان شک و تردید است

بازهم

به فردا بیاندیش

به طلوع

مگر در آخرین لحظه عمرت

معجزه ات را

ببخشی

ای مه

ای مهتاب

ای

شب چراغ دیرین






حیرت



در این زمانه می رود

جان از تنم

بی سخنم

در این پیمانه می رود

دیوان قسمتم

در حیرتم

در این افسانه می رود

رویای غربتم

بی حضرتم





سکوت شب





سکوت شب

میان برف یخ زده

آسمان شفاف

بی مهتاب

بادی سرد

بار دیگر

و باز

بار دیگر

در جستجوی مه

شب را

به صبح می رسانم

مگر در این قرن های یخ زده

فریاد لب های خاموش سرد

در زندان شب

چیزی بجز

کلید مهتاب را

خواهد جست؟

بیا

و به پاکی غروب

تو را قسم

ترانه شب را

تنها مگذار





باران و موسیقی



صدای موسیقی می آمد

صدایی که هر پرده اش

یادواره ایی را

ورق می زد

آسمان

سرخ بود

خورشیدی که بازتابش

ابر های بارانی بودند

و غروب بود

و موسیقی بود

و کلامی نبود

جز رگباری

که به شیشه پنجره

هم نوا و هم آهنگ

با موسیقی

می نواخت

می سرود

انگار

که باران

سراینده سازی باشد

و انگار

از آغاز

هیچ چیز نبود

جز نجوا

جز آهنگ


با این وجود


هنوز هیچ شاعری


کشف نکرده است


که اولین نغمه را


باران سرود


در کهن ترین برگ تقویم


در آن روزها


که هیچ شاعری هم


هنوز زنده نبود




روزمرگی






آن گاه

که گاه شماری نیست

چه خوش می گذرد

بر روزمرگی





شعر دقیق



چو خطی زمن نبود بهر آن مه عقیق

کاین حال، نیکو نیست بهر آن یار شفیق



در ره حلاج و رند و متن کهن،نتوان رفت

کاین جا نیست هر دم صد هزار فکر عمیق



در رزم لغت یک دو خط نثری برکش و برو

گرت روضه بغداد خواهی از آن طی طریق



به گریه گفت علی که او شیخ جام تو است

خاطرت تلخ مباد از سستی اش در این شعر دقیق





راز




هر گاه که می گویی


ماه را ببین


نمی دانم چه رازی است

که ماه درخشان تر میشود