زادهء فروردین



در نخستین گام بهار

دراولین نوروز حضورت

زایش و پیرایش دوباره جهان

در این نیمکره خاکی

زیبایی و شکوهش دوچندان است

بهار بی حضورت بی معنی است

ای زادهء فروردین

زادروز نوروزیت

شادباش و پیروز
.

تذکره شخص المعلوم.الدنیا و الدینا


آن پرورده محبت، ان دوست دارصلابت، آن درمان هر درد لاعلاج، آن خو کرده به طریقت حاج منصور بن حسین بن حلاًج از مریدان الیاس بود واز روندگان در تصویر سازی و نقل است در مکتب خانه تماشاخانه تحصیل بنمود اما به سبب کسر سیم ان سیاهه نستاند که از آن روی ده سال است بوم و قلم در دست و مرکب سفیدی سوار کسب سیم کند تا آن سیاه بستاند بی آنکه قوت لایموتی به آن مرکب سفید نگونبخت دهد و از طرًران مصونش دارد.

لو کان رفضا حب آل شخص حاضر،

بدان که آن شعر که راست بنمودم به جهت کوچ خاطرات در باران بهاری به ان سبب حضور الشخص الثانی نیست

.فلتشهد الثقلان: انی رافض

.یعنی جمله انس و جن به رفض من گواهی می دهد. چنان که در کلام حافظ است که کرامات در درجه نخست است و طریقت اسرار حلاج اولی تر.

پس مرا گر نماز بی حبیب که نامش معنی پیام نیکو آوردن داشت، باشد، خداوندگار مقبولش نگرداند.
نقل کردند که چون او که نامش را آوردن مرا مجاز نیست، خشم برگرفت خواجه حافظ شیرازی را نیز با خود همراه بساخت پس من هر چه تفال زدم خشم حافظ بر من مستولی شد پس من کاغذ و قلم و دوات بر گرفتم و در گاه حضور نوروز توبه نمودم از جهت خاطرات که خاطر ان مبارک عزیز بسی آسوده که حقیر را مر طریقت لاغیر نیست.

لا تزن الخلق بمیزانک و زن نفسک بمیزان الموقنین لتعلم فضلهم و افلاسک. یعنی خلق را به ترازوی خود وزن مکن اما به ترازوی مردان راه خود را بسنج تا بدانی فضل ایشان و افلاس خود را.

والسلام.


این متن با بهره جویی از تذکره اولیای عطار نیشاپوری تهیه شده است...

بهاریه-2


باران در بهاران

هر چند نیکو و فرخنده

اما ردًپای دیروز را

خواهد شست

دریغ

چه خاطراتی که می رود

در بستر روان

چون غباری

شسته میشود.

بهاریه


هر بهار


گرچه برگی است تازه


بر بستر تقویم


و روایتی دیگر است


از چرخ ایام


ولی


هر بهار


برگ خزانی است


که از عمر من می کاهد


و هر بهار گرچه بشارت روحی تازه است


هشدار نیز هست


که نمانده بسی


ز عمر یک نفسی

صبر



عاشقان را

دور تسلسل نیست

دل شوریده اگر

در بهار

نامه خوش خبر از دلدار خواست

او را

صبری باید

تا نسیم

جام باده از خون جگر یار

آورد.



نقش باطلم



رنگم ز فراقت زرد و حزین گشت، در این فرش جفا

 اگرت نیست جامی و شرابی ، تو بشو نقش قضا


***


گر ز رخم دیدم آن حزین زرد باطل ، ای دیدهء چشم

آینه ایی ده بر برم، نیک و جلیل ای رخش صبا


***


خبری خوش



بر آب عدم زدم از خویش نقشی ای رفیق

چون نبود از تو نامی،خبری،نشانی بس دقیق




بی خبر بودم شب و روز از تو ای جانم فغان

صوفی شهری،روح عشقی،لعلی،شرابی بس رقیق



چون بیاورد هدهدی خوش نسیمی از تو باز

من برفتم بر نماز،شکر و دعا و سماعی بس عمیق




چه شد؟


سلامی نفرستادی و ندانم چرا شیدایی

 نگفتی چه شد،چرا هست تو را سودایی

***


گر حزین باشی ، شعری هم نباشد زین پس

جز خوبی تو ، دگر نیست هیچ مرا تقاضایی





وعده


صبح مرا چه نیاز به سلام و پیغام بر است

نسیم روح ساز ما از چه باز مکدًر است



من آبروی قصه و مهر و شراب نمی برم

عیبم نکن که داستانم هربار این مقدًر است



هزار و سیصد و پنجاه و دو بار جام در دست

بگو چرا قطره شراب من هر روز کمتر است

چوب خط



به پایان رساندم امروز را

شعری برایت ننوشتم

این را بگذار به حساب

چوب خط من

جا دارد هنوز


کسر سلام ما را



چوب خط ما

چون حساب زندگی

در آخر سال

پر شد

کجاست حسابداری

که تراز کند

دخل سود و زیان ما را


پالایش


زیباست

نو نواری و شستن خانه

در آستان بهار

ای کاش

آدمی را

مجال تکاندن درون بود

از ناپاکی ها

در هنگامه نوروز

زیباست

شستن ذهن

نظافت افکار

گردگیری باور ها

برق انداختن امید

 آویزان کردن روح


چون فرش

از لبه

بام خانه تن.

هم نفس



تو را دوست می دارم


چون


عاشق ناممکن ها هستی


آن شوری که بر می انگیزی


بهترین آموزه های من است


اگر با تو باشم


می دانم سرنوشتم چیست


به تنهایی نفس کشیدن


زندگی نیست


هم نفسی باید.

خط سرخ رنگین کمان


در باران

فریاد خورشید را

خط رنگین کمان

به تصویر کشید

و

در آن هنگام

سایه من و تو

پیدا نبود

شاید

رنگ قرمزی

از رنگین کمان

به تو دادم

که خط قرمز های مرسوم را

بشکند

و من

تا آخر

ایستاده ام

تا خورشید برآید

تا سایه ها نمایان شوند

و ترسیمی از نقش با تو بودن را

با سنگ فرش راه پیش رو

مخلوط کند.


کافی


نامت کافی است

نگاهت وافی است

کلامت شافی است

برای خلق هزاران شعر

نه به الفاظ نیازی

نه کنایه

نه استعاره

نه ایجاز

تنها

مجالی با تو بودن

تا از هر نگاهت

هزاران کلام آید

در هزاران خط

پس

خوشا آن دم

که سخن آغاز می کنی.


مژدهء عشق


غنچه گل یاسی


برای تو


گلدان خالی برای من


در شمیم بهار


عطر نسیم برای تو


رو سیاهی سرما برای من


تو لبخند شکوفه ها را بین


من فرو خفتن را


ای مژده عشق


مرگ من جاودان


عمر تو پایدار.

برزخ


میان بودن و نبودن

پلی است

که از برزخ نفس

می گذرد

گر تو آن سوی پل باشی

مرگ من حق نیست

گر نباشی

مرگ زیباترین سرود است

حکم ابدیتی نیک فرجام

محکوم


این چنین من

محکومم

بی جرم و جنایت

تنها به آن خاطر

ندانستم با تو چگونه باشم

در محکمه درون

قاضی منم

متهم منم

مجرم منم

ولی

حاکم تویی

حکم تویی

مهر تویی.




فروردین


کلامت

مژده  آرزوست

چون تو

در آستان فروردین

آمدی

چون نسیم

مژده الهه عشقی

زیبا و استوار.

جستجو




چون اورفه

در جستجوی آسمان مشترک

ژرف ترین نقطه زمین را باز خواهم جست

برای وصول نیک بختی

برای دیدن نوری از الهه عشق

که نام توست

افقم را از افق تو خواهم دید

دوست داشتن چشم هایت زیباست

نگاهت به من گفت

انسان و طبیعت در بهار

یک سرود را می خوانند

در جستجوی مهتابی پنهان

در نامت نیز

تمام شب را

از ستارگان

به پرسش مشغول خواهم شد

در جستجویت

خواهم ماند.



پرندهء تنهایی





پرنده تنهایی ام

با ترانه های کوچک

و صدای آرام

در تنگنای فضایی به ظاهر خالی

که نه پرواز را مجالی هست

و نه تک درختی میان کویری

که روی آن بنشینم

من به عشق آن درخت آمده بودم

که به عشق جنگل روییده بود

خود شوق پرواز و میل به ترانه و شنیدن داشتم

هزاران بار

با شعله های داغ برهوت  سوختم

من

تنها به صدای تو دلخوش کرده ام

که گوشهای غریبم را

با نوایی خوش

نوازش می کند

گر چه

روحت خسته است

بالهای من بسته است

اما

عطش نام رهایی را

تنها تو سیراب می کنی.