واژه های تازه




تو را فاصله دور نمی کند

                          چه با شعر

                                    چه صفحه ایی سیاه و خالی

وه که این راه میان ما


                عجب واژه های تازه ایی دارد

و دستان

                در جستجوی حرفهایی ساده

                                                     برای گفتن

                                                              چه زود

                                                                     فرسوده می شوند


چند فرسخ راه برایت پیموده ام


                                         در این جادو هنوز........




سکوت روشن



یک شعر

مگر

پیدا کند مرا

در درون تو

که گم شده باشم

تو عمیق ترینی

که اسرار وجودت رازی است

و کلیدش

شعری

در میان سکوت روشنت.



اولین بار



برای اولین بار

ای مه

تو را دیدم

بی آنکه سر از پنجره بیرون کنم

تنها سرم را بسوی پنجره

چرخاندم

در نگاه

تو را می دیدم

در دست

این خط را

برایت می نوشتم.





بشتاب





در دفتری ناب

برگ های بی تاب

می نویسم خواب

میشوی مهتاب

می نویسی آب

میشوم آفتاب

هر جمله ایی ناب

چون جرعه ایی شراب

هر قطره چون گلاب

با لعل مذاب

در این عهد شباب

ای مفتح الابواب

جام آتشین دریاب

چون نسیمی میان سرو،بشتاب





بی انتها


از کجا دانی


که این تن هزار سر دارد


بنگر عاشقی


که این راه پر خطر دارد


من بی تن


بی سر


دانم این چه ثمر دارد


راه می جویم امًا


انتهایی نیست که این ره دارد.

بی انتها




از کجا دانی


که این تن هزار سر دارد


بنگر عاشقی


که این راه پر خطر دارد


من بی تن


بی سر


دانم این چه ثمر دارد


راه می جویم امًا


انتهایی نیست که این ره دارد.




شب هایی چه خاموش


روز هایی خالی از حرف


شب هایی چه خاموش


ساعت هایی چه تلخ


دفتری بسته


قلمی بی جوهر


قلبی شکسته


تنها


گویی بدان گونه است که


مرگ را نه تن در خاک


بل که به روز مردن است.


قدمگاهت خالی است


چشمان بی فروغند


کم فروغ تر از آن که تو را یابند


گر دفتری روشن می کنی


فانوسی نیز بگشا


تا چشمها


خبر از شعری تازه دهند


شعرهایی برای شاعری


که صدها شعر برایت گفت و امًا


دفتر شعری برایش نگشودی.

بدرود



هان؟

امروز شعری نبود؟

نباید هم باشد

دفترم شعر هایم برایت دیگر تمام شد

مگر خودت برایم دفتری تازه

بگشایی

و تا آن روز

بدرود.





این دفتر شعر موقتا" تعطیل است-با تشکر




شرط





شرط معرفت آن است

وقتی سحر آمد و مهتاب رفت

من نیز محو شوم

آن سان که سایه ها

با رفتن خورشید

گم میشوند
.






شرط




شرط معرفت آن است

وقتی سحر آمد و مهتاب رفت

من نیز محو شوم

آن سان که سایه ها

با رفتن خورشید

گم میشوند.




عطر یاس ها


ای مه زیبا

آیا عطر یاس ها

تا آن بالا بالا ها

پیش تو نیز می آید؟

دوست دارم هرشب برایت در کاسه دستانم

چند گل یاس آورم

حیف که نردبانی نیست

که مرا پیش تو رساند.

واژه





آسمان

بی تو

واژه غریبی است

چه خورشید باشی

چه مهتاب.





واژه



آسمان

بی تو

واژه غریبی است

چه خورشید باشی

چه مهتاب.

بی نهایت نام تو




سه نقطه آغاز سکوت است


سکوتی که نشانه است

نشانه ناتوانی کلام

گویا لب های بسته سخن ها دارد

چشمها نجوا می کنند

در این امتداد

نقطه ها من را بسوی خویش فرا می خواند

نقطه ایی که سرشار است

از سخن هایی که تنها سکوت

پژواک شان می دهد

در بی نهایت نام تو.




یک شعر برای بانوی شب






پنجره که می گشایم

از ورای شیشه نگاهت می کنم

لبخندت رویا است

آسمان از نگاه تو شکل می گیرد

گل های یاس

عطر افشان در دامن تو

سار و کبوتر و گنجشک ها

شب نیز

دانه های مهر تو را می جویند

آه، چهره ات رویایی است

در این آسمان بکر شعر های بی غزل

تو آرزوی منی که در مهتاب

به چهره بانوی زیبایی درآمدی

شب به تمامی نشانهء توست

حتی اگر در پی خورشید باشی

گرچه در نامت تنها سه نقطه بود

امًا این نقطه های بشمار ستارگانند

که تو را می سرایند

گرچه نام من بی نقطه بود

امًا سرآغاز نقطه ایست

بسوی ابدیت

بسوی انتهای بی انتهای حضورت.





تکرار در نسیم




تویی تکرار من در نسیم

آن سان که شاخه های بید را

من چون باد می رقصانم

تو نیز

به دریا جان می دهی

با جذر و مًد

ساحل را نوازش می دهی

چیزی بگو ای ماه

درخت بید و ساحل دریا کنار هم

شب است و قلندر خواب

باده ایی در جام است

که اگر سر کشیم

ماهی دریا به رقص می آید

شاخه بید دستی تکان می دهد

ستاره نجوا می کند

ببین

تا سحر ساعتی بیش نمانده

بیا که این پیاله

بی آنکه رخ تو در آن نقش گیرد

هیچ است

و جهان دیگر هیچ.




تکرار در نسیم




تویی تکرار من در نسیم


آن سان که شاخه های بید را

من چون باد می رقصانم

تو نیز

به دریا جان می دهی

با جذر و مًد

ساحل را نوازش می دهی

چیزی بگو ای ماه

درخت بید و ساحل دریا کنار هم

شب است و قلندر خواب

باده ایی در جام است

که اگر سر کشیم

ماهی دریا به رقص می آید

شاخه بید دستی تکان می دهد

ستاره نجوا می کند

ببین

تا سحر ساعتی بیش نمانده

بیا که این پیاله

بی آنکه رخ تو در آن نقش گیرد

هیچ است

و جهان دیگر هیچ.




پرسش




در درونم:


پرسشي است

که اين شعر ها براي اوست

آيا مي توان

احساسم را

انديشه ام را

رويايم را

با او قسمت کنم؟

بي آنکه تيري

بسويم روانه کند؟

پاسخ شايد اين باشد:

هيچ رازي نيست

شايد نياز اين باشد

که بنويسي

برايش حتی اگر


تیری بسویت روانه کند


شاید این تیر ها


اوج مهرورزی اوست/


***


حال اکنون


روزهاست که با شايد ها

مي نويسم

شايد هاي که هيچگاه

شايد

پاسخي برايش نباشد.






اندکی آسایش




درنگ،اندکی آسایش

امشب می خواهم بخواب روم

رویای روز را در خواب ببینم

رویایی که آسمانش را می شناسم

و پرندگانش را

سالهاست در تن خود غریبم

دوست دارم در شب بخواب روم

و در خاطر رویایت را مرور کنم

با هر نقشی که ترسیم می کنی

رویا و خواب من نیز

برای تو.




چون باران ببار






تو در شب بیداری

روز در خواب

شاید رود زیر نور شفق بگذرد

شاید شفق جلاد شب است

شاید

سالهاست که خواب بی وقت مهتاب

آرزویست محال

کبوتر صبح دنبال دانه مهر تو است

جای پروازش نیست خیال

هر باشی چه مهتاب

چه سار

بیداری من

لبخند توست

اکنون ای پیام آور عشق

سخنی دیگر بیار

بر این خشکه رود

چون باران ببار