مهر و ماه



پشت سر ماه مهری

که طی شد

مهر، ماه بود

و ماه ،مهر

و تویی

هماورد مهر و ماه

ای شبگرد عیًار

از روز ازل.



کیستم؟




من شاعرم؟

من تاجرم؟

من عابرم؟

من کی ام؟

تکراری ام؟

از ذوق عاری ام؟

هر روز جای اولم؟

در دست چون تاولم؟

نگفتی

بگو

چیستم؟

کیستم؟

عمری است

معطلم

در خیال

مفصلم

ای  مهتاب

این منم

قتلگاه ها شور و شعر و دفتر

خاکریز مرگبار دیگر

تو را خواندم

خموشی پاسخم شد

درنگ کردی

درد ضاربم شد
.




همچنان





می رود همچنان هرشب


مهتاب در نقش شبانه آینه

حتی اگر ترانه ایی نخواند





خسته ام


خسته ام


از تکرار واژه ها


اندکی مجال می خواهم


مهلت


امانم بده ای مه


شب به درازی رازش


ستایش های بی پایان است


برای تو


که تنها روشنگرش هستی


پس بگذار


تا دفتری تازه خلق کنم


از واژه هایی


که شایسته توست.




روی ماه


طلوع

می شوید


هر بامدادان


روی زیبای مه را


که از سیاهی شب


کدر می شود


هر سحرگاه


به مهتاب نگاه کن


روی زیبا


دو چندان است.

تقویم تازه







سالیان دور

خط های کم رنگ

یادواره های خاک گرفته

نوستالژی افسوس

بس است دیگر

تمام!

بگذار تا داستانی تازه

ساز کنیم

طرب افزا تر

به سامان تر

چون

تقویمی دیگر

با دیدار تو

آغاز شده

گاهشماری مهتابی

ای مه

ای شب نامه

ای نشانه




شطح و طامات



بیا

ای صوفی هزار راز

ای فروغ خورشید در شب

ای سپیده کلام در پیچ و تاب غروب

بیا تا این شطح و طامات را

به بام مناجات بریم

بی هراس از زندان آفات

که هزار میخانه است و میقات

با پرچم مناجات

افراخته بر سر در هر میکده ایی

برخیز و بیا

که فتنه قاضی می بارد در این بیابان فنا

در این سقف مقرنس

بیا که از جام کتیبه های نا نوشته ات

باده کرامات بنوشم

خرقه خرافات به آتش بیافکنم

بیا که میخانه

پناه همه آفات است

از این صحرای قیامت

از این پشمینه پوشان صغیر

بیا که جام دستانت

فضل و هنر است

بیا که چون عیسی طاسین

ره بپرسیم

از آن پیر خرابات.





طنین




ای فولاد تفته در آتشفشان


ای روح گرم خنجر و آفتاب

ای کشتی بان تنهای رود فرات

بیا

بگذار تا با خنجر فرو هشته بر ساحل تو

 بر تن سرو خشک

به منحنی راز هایت

از نقطه پرگار موجهای تو

محفلی سازم

در روزگاری که از سرو

تنها تنه ایی مانده

بی شاخه های بلورین

ای جوهر مهتاب و سایه

ای طنین بی کران نجوا در آب.




مرگ عابر




دیشب ماه زیبا بود


هلالی درخشان

پشت حریر تکه باره ابر

دانستم که خواهی نگریست

به این منظره گاه مشترک شبانه ما

من دردی به وسعت شب دارم

به عمق ظلمت شهر

میان میلیونها چراغ روشن

که ستاره را می کشد

افسون سیاه بادی گم شده

و گهگاه اگر

بادی یاد های گمشده را

نیاورد

من زیر چشم پنجره

خواهم مرد

به هلال بنگر

ببین چه تصویری دارد

از مرگ عابرش

روی به روی آینه.






آسمان


شبانه شبی است

جام از هوا لبریز

آسمان آبی دیگریست

از هزار باده کارم فسون است

تو ساغری امشب

برق ستاره بین

که مخموری من

از قدح ات زاین شب

دلبری دیگریست.


نا پیدا





تو چون ماهی

در عمق دریایی

چه دانم

شگفتا

نهانت هست

نا پیدا

***

شبانگاه

موج مهتاب

هفت بحر گر شکافد

در نیابد نیز

راز تو را

نیاز مرا.



پیوند




پاییز

زرد های غمناک خود را

رقص می دهد

میان سردی بادش

و من دستانم

چون شاخه هایی حکایت دارد

که زرد ریزان

دست مهربان تو را

چون برگی سبز می جوید

که پیوندی زند

فرح زا

از این

جان

ناشکیبا.

یاس و تگرگ




به باران

قسم

که یاس ها

از تگرگ شبانه بی موقع ایی

که در فراغ باران بارید

هیچ آسیبی ندیدند

چون

من

یاس ها را

به آرزوی دیدار تو

بشارت داده بودم

به طنین صدای تو،پشت خوشه های لبخند

آن شب

هیچ نشانه ایی

از هیچ گلی نبود

جز 


یاس هایی

که نام تو را

چون آیه

در گوششان زمزمه کرده بودم

به هنگام شکفتن از غنچه

یاس ها

قبل از شگفتن

پیش از آنکه نور مهتاب را ببینند

و بوی قدمشان حیاط را به رقص وا دارد

نام تو را شنیدند

دیگر

چه هراسی از تگرگ

نام تو

رمز جاودانگی است

برای هر آنچه رستنی است.





ستایش جنون



در ستایش جنون

باید خورد شراب تلخی

در میخانه ایی


که باشد کنار رودی


و در مسیرش

باشد ذرات تو جاری.


نقطه و یاد

هزاران یاد...

صدها نقطه....

هزاران جمله.......

از هزار سفر....

بی خط و کتاب...

بی انتها...

هزاران نقطه....

بی آلایش....

ساده...

ممتد.....

تنها برای توست..

در آن هنگام...

که هیچ شعری نیست....

هزاران نقطه...

پر از وزن...

سرشار از قافیه...

مملو از بیان و معانی و عروض......


برای توست...


 تنها برای تو.

کثیرالرماد





عمر من

وفای توست

فارغ از سود و زیان

در بند سلسله موی توست

آسمان علًیین

بهشت روی توست

و چون در آتش سوزی مرا

این منم

کثیرالرماد

که تا ابد

چون باد

در جستجوی توست.






سفری چون باد




گفتی کجا

گفتم اشارت گوید

گفتی به کدام سامان

گفتم زبان اشارت نمی دانم

گفتی چه زمان

گفتم زمان اشارت نیز نمی دانم

گفتی اشارت چیست؟

گفتم به دست هایت بنگر

گفتی دستها مگر سخن گویند

گفتم تا دل سخن نگوید

گفتی دستهایت چه می گوید

گفتم زبان دست هایت،تو دانی و بس

گفتی خوش داری به کجا اشارت کنند

گفتم آنجا که همیشه

یا سحر باشد

یا غروب

یا شب

یا آفتاب تابان

گفتی چگونه

گفتم:

بیا تا با باد سفر کنیم

که او

هر کجا رفت

ما نیز برویم.





اشاره


تنها

یک اشاره کافی است

میان ماندن

یا

رفتن

پس به تماشا نشسته ام

تا

دست هایت


به اشاره سخن گویند.




پاییز




پاییز


گرچه یک فصل


امًا


به بلندی سالی


سبزی به زردی


زردی به سردی


و شگفتا


من


چه دیر


در میانه پاییز


دانستم


که رستن


نیز


هست


درست


زیر برگهای زرد


روی خاکهای مرطوب.






کلمات




میان حقیقت من و تو


کلماتی جاریست


چون


فاصله ها


که تماشاگه جذابیت پنهان است


ابرها


مجموعه ایی ازخاطرات بارانی


کتیبه ها


یادواره ای از شاعران مرده


ناله ها



واژه هایست گم شده در ترجمه


و دست آخر


گل های یاس


که داستان  کوتاهی است


که از یک سو


من از نفس افتاده ام


در پس پایان نوشته ام


و دیگر سو


تو گم شده در غباری


و در این میان


 عطر یاس ها


محکوم در اسارت شده اند


در چهار چوب دیواری


که تو برایشان ساخته ای.