روزی خوش
روزی بود،روزی خوش
امیدی هم دارم-از آن باوری خوش-
که آن در باز شد پیش چشم منتظر من
که شادمانی شد مرا در بوسه مهتاب
در آن شب نیکو
پس از روزی خوش.
روزی بود،روزی خوش
امیدی هم دارم-از آن باوری خوش-
که آن در باز شد پیش چشم منتظر من
که شادمانی شد مرا در بوسه مهتاب
در آن شب نیکو
پس از روزی خوش.
یک چشم بود
یک قلب مهربان
در آن شب
در پیشوازش
پیمانه ام
سرریز مهرش
چون جام دادم به دستش
شکستش
با زبان آتشین
چون اژدهایش
دیگر امروز
تنها مانده یادی
ز یادش
ز چشمش
حتی آن زبان
بی وفایش.
ای مسافر تنهای شهر هزار و یک شب
آن سایه سار
که درختش را خشکاندی
بذری بود
که به سالیان
خون دل آبش بود
و به شمار روزها
مهر باغبانش
بر حذر باش
که گفتند:
بر بن نشسته ایی و شاخه نه
بل از ریشه
درخت مهربانیم را
می خشکانی
گر من آن درختم
شرمم باد
که سایه گستری ام
تنها برای تو
و فقط سایبان تو بود
نه آنکه چون شب شد و آفتاب رفت
و سایه ام بی معنا شد
به تیغ جفا
بخشکانی
که فردا روزی باز هم
آفتابی هست
و سایه ایی نیست
میان قاضی شدن
یا مسافر رود دجله ماندن
تنها یک کلام فاصله بود.
سایه های تابستان چه کوتاه است
من به شهادت تمام ستاره های شب
محتاجم
تا به مهتاب گواهی دهند
که تا سحرگاه
از شوق دیدارش
نیاسودم.
مهتاب در شبی گرم
در رودخانه ایی شنا می کند
و نگاه من
خیس از رقص رودخانه
و نگران شفق سحر
و پایان آب تنی ماه
و حسرت دیدن مهتاب زیبا رو
که به خورشید سلام می دهد
آری
اینگونه است
که حتی رویاهای خوش خواب شبانه هم
برای من ناتمام است
چون
این ساعت است که زنگ می زند.
تمام پرنده ها برای غروب
شادمانی می کردند
آسمان زیبا بود و می درخشید
و من به انتظارت نشسته بودم
گل هایت در گلدان
گلی تازه داده بود
در بعدازظهری تابستانی
و سالهاست
این بعداز ظهر ها برایم تکرار میشود
بی آغاز
بی پایان.
کلمات
نغمه زیبای پرنده ایست
که پیش از سحر
خبر از طلوع می دهد
گرچه
افق پرده ایی اندوهگین دارد
و جهان
حسرتی تلخ
که مرا در آرزوی دیدن دوباره ات
خواهد گذاشت
دیگر سخن از هجران نخواهم گفت
نمی خواهم سکوتی را
بیاموزم
نامت را
دل صدا می زنم
چون می دانم
اینگونه
خوش تر داری
ای پرنده زیبای صبح
ای الهه عشق.
چه بسیارند
زندگان
در سرزمین
مردگان
فروخفتگان
که سالیان سال
اندک مجالی نیافتند
تا دیوار های کاغذی را
بسوی نور باز کنند
و اینک
اگر تو مسافر این سرزمینی
بیا
مگر باور دیگری
این حصار های پولادین را
بشکند.
چشم ها را می بندم
تا آهسته
به خواب روم
تا رویای صادقانه نگاهت را
در خواب ببینم
وقتی بیدار میشوم
حضورت برایم زنده است
خاطره جاودانه ات
هنوز با من است.